رویای نیمه کاره

سرمایه هر دل حرفهایی است که برای نگفتن دارد. «دکتر شریعتی»

رویای نیمه کاره

سرمایه هر دل حرفهایی است که برای نگفتن دارد. «دکتر شریعتی»

system halted

سلام

1- گفتیم تابستون میشینیم به سر و وضع اینجا میرسیم، گلاب به روتون، کلاسهامون از شنبه همین هفته که گذشت شروع شدن و ...
2- راستش اصل ماجرا از 1شنبه صبح شروع شد و من تصمیم گرفتم ای رو اینجا بنویسم. صبح که این حقیر فقیر سراپا تقصیر(یعنی من)، داشتم میرفتم مدرسه، دیدم وسط بلوار یه سری سیم و نرده و طناب کشیدن که مردم از وسط بلوار رد نشن و ... این رو که دیدم خیلی بهم برخورد. راستش این کار شهرداری رو یه توهین بزرگ به تمام مردم میدونستم. به نظر شما خیلی زشت نیست که برا مردم نرده بکشن وسط خیابون که اینا بیان و از خط کشی رد شن؟ واللا تا اونجایی که من خبر دارم این کار رو توی جاده ها(ببخشیدا) برای گاو و گوسفند می کنن که نکنه اونا بیان وسط جاده و تصادف شه و ...
من فکر میکنم این کار شهرداری به این معنیه که آهای مردم! شما یه مشت گاو و گوسفندین که شعورتون نمیرسه که نباید همین طوری از وسط خیابون رد شین. واسه همین هم ما براتون نرده زدیم که ...
شما نظرتون چیه؟

همین

پ.ن.: من این مطلب رو(البته کلی بیشتر بود، الآن خلاصه اش کردم)صبح چهار شنبه تایپیده بود و میخواستم امروز بذارمش اینجا. اما همین امروز یه چیزی دیدم که فهمیدم خیلی خوب مساله و جوانبش رو ندیده بودم و خیلی تند رفته بودم.و متوجه شدم که نه! کار شهرداری هم معقول بوده.

حالا ماجرا چی بوده؟ الان میگم:
امروز یه دختر خانومی رو توی تاکسی دیدم، با اجازه به مدت نیم ساعت سیستم هالتد.بعدش هم این دختر خانوم یه کاری کرد که من جدا کف کردم و سیستم  kernel32.dll error  داد که راهی جز reset نداشت...
این خانوم که سوار شد، یه هد فون توی گوشش بود و داشت آهنگی رو که گوش میکرد بلند بلند زمزمه میکرد. دو دقیقه بعدش موبایلشون زنگ زد. (احتمالا ویبراتور داشته که با این سر و صدا، خانومه فهمید ). هدفون رو از توی گوشش در آورد که جواب موبایل رو بده. انگار کسی ازشون شماره تلفن می خواست. خانومه گفتش یه لحظه گوشی. اول توی موبایلش رو نگاه کرد. بعدش توی ساعتش که احتمالا دیتا بانک داشت، چند لحظه دنبال شماره گشت. انگار که شماره رو پیدا نکرد. بعدش کیف لپ تاپش رو گذاشت روی پاهاش و بازش کرد . غیر از لپ تاپ،یه  PDA هم کنار لپ تاپش بو. PDA رو در آورد و این بار توی اون دنبال شماره گشت (نمی دونم چطوری، چون خانومه روشن کردنش رو هم بلت نبود). بـــــــله، انگار این بار پیداش کرد.(داخل پرانتز بگم که طی این مدت پنج دقیقه ای، ایشون که کلی برا خودشون مولتی تسک بودن، علاوه بر گشتن دنبال شماره، بلند بلند داشتن با موبایل هم صحبت می کردن.)
خلاصه، شماره رو که خانومه پیداکرد، حالا مشکلشون این بود که الآن من چطوری شماره رو برات بخونم. الکترونیک میل! هم که الآن نمی تونم برات بزنم ... نهایتا به این نتیجه رسیدن که خانومه شماره رو براشون پشت تلفن بخونن. با یه لهجه خارجکی - که من که یه قرون اینگیلیسی بلت نیستم، توی هفت تا عدد، بیست تا ایراد پرونانسشن ازشون گرفتم - بالاخره شماره رو خوندن... تو؛ زیرو(؟)، سون،...  ببخشید، انگاری که قرار بود کسی شماره رو نفهمه...
بله، بعد ده دقیقه مکالمه ،(که احتمالا اصلا نیازی به موبایل و مخابرات و اینا نبود  چون اون طرفش هر جا که بود با این صدای آروم! خانومه می تونست صداش رو بشنوه) ماشین یه ذره ساکت شد. یه چیز باحال دیگه هم اینکه راننده با شعور ماشین هم طی این مدت، ضبطش (ظبطش؟) با صدای نه چندان آرومی روشن بود...
خلاصه، (دهمین بارمه که می گم خلاصه و می خوام تمومش کنم، اما نمی تونم کمالات این خانوم رو کامل توضیح ندم.) این خانوم یک کوچه قبل کوجه ما پیاده شد! جل الخالق! کوچه ما هم از این آدما داشت و ما خبر نداشتیم؟ من هم دیدم زشته دوباره سوار بشم و ده متر جلوتر پیاده شم. کرایه ماشین رو همون جا دادم و رفتم سمت خط عابر.(فکر نکنین خبریه ها. من همون رضا هستم. از اونجایی که وسط بلوار طناب کشیده بودن - که اول این نوشته توضیحش رو دادم برا چی - و تازه این خط کشی، دقیقا سر کوچه ماست، رفتم که از خط کشی رد شم. وگر نه، من رو که میشناسین! طبق قضیه حمار که همین آقا ترنج یادمون دادن، معمولا کوتاه ترین راه رو انتخاب میکنم! مهم نیست اتوبان   باشه یا ...) .

حالا اینجا اون واقعه دوم رخ داد که گفتم سیستم  kernel32.dll error  داد . اون خانوم با کلاسه بودش که هوار تا هم خارجی بود، خود ایشون با اینکه ده متر بیشتر با خط عابر فاصله نداشتن و وسط بلوار هم طناب بود، مثل اون موجودات شریف و نجیبی که اول نوشته، اسامی شون رو آوردم، سرشون رو انداختن پایین و از همون جا رد شدن و از رو طناب گذشتن و ... 
 یکی نیست بگه آخه آدم حسابی! خودت جهندم (همون جهنم). فکر راننده های بد بخت رو نمی کنی که اگه الآن بهت بزنن، غیر دیه خودت، هفت هشت میلیون هم باید پول لوازم جانبیت! رو بدن. (این نکته رو هم باز توی پرانتز بگم که طی این 20-25 ثانیه که ما منتظر خلوت شدن خیابون بودیم ، نمیدونم برا چی اما هر ماشینی که رد میشد احتمالا! فکر میکرد این خانوم مسافره و حس همنوع دوسیش گل می کرد و اگر سرعتش رو کم نمیکرد، لا اقل یه بوق برا این خانومه میزد. از رنو و پیکان و پژو و سیلو گرفته، تا راننده کامیون و راننده اتوبوس و ...)

و اینجا من به این نتیجه رسیدم که شهرداری همچین زیاد هم اشتباه نکرده. با این شعوری که ماها داریم، طناب که سهله، باید وسط خیابون ها دیوار بکشن...

همین.

رضا.

نظر شما ها چیه؟

نظرات 15 + ارسال نظر
علی پنج‌شنبه 12 تیر 1382 ساعت 12:44 http://yazdi.persianblog.com

میگم حسودی که نداره شما هم همون کاررو میکردین.....یه تابلو حمل میکردین وینوشتین بلا نسبت

پیام چرندیاتی! پنج‌شنبه 12 تیر 1382 ساعت 12:57 http://www.charandiat.com

ای بابا! خط کشی رو ول کن! دختره رو بچسب !! یه شماره تلفنی .. یه شماره کفشی .. یه ایمیل آدرسی.. اصلا میپرسیدی دختره وبلاگ داره یا نه!!

قلی پنج‌شنبه 12 تیر 1382 ساعت 12:58 http://ghapan.persianblog.com

تاریخ شفاهی پنج‌شنبه 12 تیر 1382 ساعت 13:13 http://shafahi.persianblog.com

همه تو ایرانیم دیگه دیوار واسه چی ؟!

غزل پنج‌شنبه 12 تیر 1382 ساعت 13:33

salam bahal bod yani vagheytaye bahali bod vali khob to negarane diye nabash chon hich mashini be injor khanoma nemizane;) agaram bezane jayi ke khatkeshi dare nabayad diye bede ghanone jadide:D

قلی پنج‌شنبه 12 تیر 1382 ساعت 14:17 http://ghapan.persianblog.com

میگم تیپش چه جوری بید؟

امین پنج‌شنبه 12 تیر 1382 ساعت 16:24

همه وقتی طرف رو میبینن اینقدر سرعتشون رو کم میکنن که اگه به یارو بزنن هم هیچیش نمیشه

amir پنج‌شنبه 12 تیر 1382 ساعت 20:38 http://toranj.blogsky.com

Nemiidonam valla , maaa iranihaa chizii ke az gharb yaad gereftiim, dosetaa mosiighiiyo, dosetaa kalameye englisio dosetaa cherto perte diigast. Ghaanoonesho yaad nagerftiim, manteghesho yad nagerftiim. en shallah ke khodavand tofiighii bede taa befahmim cheraa gharb gharb shode va irane maa be iin roozo haaal oftaade.

سعید پنج‌شنبه 12 تیر 1382 ساعت 21:27 http://saeediso9002.persianblog.com

نظر خاصی ندارم

نیما پنج‌شنبه 12 تیر 1382 ساعت 21:48 http://nimavc.persianblog.com

سلام رفیق.....چطوری؟؟؟

من: فریاد پنج‌شنبه 12 تیر 1382 ساعت 23:53 http://soko008.persianblog.com

ببین اینجا ایرانه. حقیقت رو ببین وگرنه تو هم باید دادت مثل من دراد. باید نیمه پر لیوان رو نگاه کنی که این همه فضائل در یه شازده خانم جمع شده. سیاستت کجاس؟(ببخشید اخرش خاله زنکی شد!)

صادق جمعه 13 تیر 1382 ساعت 00:51

ما از ایران تماس می گیریم.
این را بگم :(بخونید بد نیست خنده داره): قبل اینکه بیام اینجا(آفریقای جنوبی) رفته بودم برا کار گذرنامه. ناگهان بابام تصمیم گرفت در سن ۱۷ سالگی من بهم رد شدن با استفاده از چراغ عابر پیاده را یاد بده( چون اینجا مردم واقعا رعایت می کنند). چراغ عابر پیاده قرمز بود و خیابان خلوت که بابام نذاشت رد شم( بعد کلی غرغر کردن که بابا ! با کلاس و از این حرفا) واسادیم. چراغ ماشینا قرمز شد. چراغ عابر قرمز موند!!!‌ اون سبز شد. این قرمز موند. اون قرمز شد این قرمز موند. خلاصه بعد از ۵ دقیقه بابا گذشت و فهمید: داداش من! اینجا ایران! چراغ ها همه خرابند. آره (یعنی بله)‌ چراغ خراب بود. تو این مدت هر کی از کنار ما رد می شد یه نگاه می کرد. یه لبخند و از خیابان رد می شد.
آره با این مردم که به هر کس قانون را رعایت می کنه می خندند چی کار باید کرد؟

امیرحسین کلج جمعه 13 تیر 1382 ساعت 00:54

فکر میکنم امری عادیه.فکرکنم جلوتر از اینها خیلی چیزای دیگه رو باید درست کنیم ...تیپ و سوادو ...توشعور آدم بی تاثیر نیست ولی حرف اول رو نمیزنه...

مرد تنها(نگاه) جمعه 13 تیر 1382 ساعت 00:54 http://shouka.blogsky.com

...چی بگم؟

مهدی دوشنبه 16 تیر 1382 ساعت 00:30

ررررررررررررضا ... خونتونو عوض کردین ناقلا

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد