رویای نیمه کاره

سرمایه هر دل حرفهایی است که برای نگفتن دارد. «دکتر شریعتی»

رویای نیمه کاره

سرمایه هر دل حرفهایی است که برای نگفتن دارد. «دکتر شریعتی»

تقدیم به دانشجویان در بند

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام
و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهایتان زخم دار است.
با ریشه چه می کنید ؟
گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده ای
و پرواز را علامت ممنوع میزنید
با جوجه های نشسته در آشیان چه می کنید ؟
گیرم که می کشید
گیرم که می برید
گیرم که می زنید
با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید ؟

خسرو گلسرخی

                                                                         یاسر

داستان دنباله دار


مطلب "چرا وبلاگ مینویسم" فراموش نشده! ادامه خواهد یافت...


دوباره رفته بودیم طرفای آبیک... کارمون خیلی زودتر از حد انتظار تموم شد، گفتیم حالا که تا اینجا اومدیم یه سر بریم جاده شمال! جاتون خالی رفتیم طرف جاده قزوین- رشت و د برو که رفتی! گردنه کوهین یه اتوبوس که در حال سبقت غیر مجاز سر پیچ بود (از روبرو) نزدیک بود لهمون کنه! به همین سادگی! اونوقت باید میومدین ختم وبلاگی!
یه اتوبوس داخل تونل قبل از لوشان خراب شده بود و یک لاین رو بند آورده بود و ترافیک و... نشون به اون نشون که ما رفتیم و برگشتیم ( حدود 2 ساعت بعد) اتوبوس هنوز اونجا بود! حال کنید از امداد جاده ای و خدمات راهداری و ترافیک! ( خیلی افتادم به انتقاد از همه جا ، خوب نیست)
 توی رودبار رفتم از یه مغازه چیزی بخرم ، پسر فروشنده ( حدود 15 سال) پرسید: تهران شلوغه؟ گفتم نه آروم شده. یهو گفت: ای بوش کربلایی ، به شهر ما نیایی؟؟!!!!   موندم چی بگم!  رفتم تو ماشین...


و هوا کمی شرجی بود و بوی دریا می آمد...
منصور

دوست داشتن یا خودخواهی

سلام.
این مطلب رو میخواستم پنج شنبه هفته قبل اینجا بنویسم، اما از اونجایی که دلم نمیخواست خیلی سریالی بشه،صبر کردم به یه جایی برسه، بعد بنویسمش. و اما چند تا نکته :
- این مطلب و تاریخش و اینا همش واقعیه.
- ببخشید که شکسته و عامیانه نوشتم. راستش سعی کردم درست بنویسم، اما نشد که نشد ...
- نهایتا هم اینکه من نه کارشناس مسائل اجتماعی هستم و نه چیز دیگه. فقط خواستم اینجا طرح مساله کنم. تحلیل و راه حل و ایناش با شما...

پنج شنبه هفته پیش نزدیکای ساعت هفت بود که از مدرسه رسیدم سر کوچه.تا دیدمش، مثل همیشه فهمیدم که باید برنامه هام رو تا یکی دو ساعت بعدش، کنسل کنم و به حرف هاش گوش بدم. بهش که رسیدم، مؤدب سلام کردم و احوالپرسی و همین تعارف های همیشگی که من - متاسفانه یا خوشبختانه - هیچی بلد نیستم. اونروز اصلا مثل گذشته نبود. خسته و گرفته.
پرسیدم: چه خبرا؟
آه سردی کشید و گفت: چی بگم والا. از این دوستیهای خاله خرسه... خانمم رفته خونه باباش و ...
یه دفعه خشکم زد. آخه بیچاره آدم همه چی کامپتیبلی بود. با ای روحیاتش و این زبون، با همه قشری به راحتی کنار میومد. بیچاره تازه اوایل اسفند 81 عروسی کرده بود. حرفش رو قطع کردم و گفتم: برا چی آخه؟ بابا من از هرکی توقع داشته باشم با خانمش مشکل پیدا کنه، از تو یکی دیگه توقع این رو ندارم...
گفتش: والا من و خانومم هم با هم مشکلی نداریم. همش دخالتهای بیجای مادر من و مادر اونه...
همین جوری هی اون میگفت و من هم سرم رو به نشانه تاسف و همدردی تکون می‌دادم. سعی می‌کردم طرف کسی رو نگیرم و فقط بهش بقبولونم که این کارای مادراشون فقط و فقط از روی محبت و دوست داشتنه. فقط مشکلشون اینه که بلد نیستن چطوری باید دوست داشتنشون رو ابراز کنن...
ساعتم رو طوری که اون متوجه نشه و بهش بر نخوره نگاه کردم. بیشتر از یک ساعت بود که داشتیم صحبت میکردیم. می‌خواستم یه جوری تمومش کنم و برم خونه. آخه هم خسته بودم و هم با اینکه اون داشت درددل می‌کرد و اینا، حس می‌کردم این صحبتها ممکنه بعدا بیشتر به این قضیه دامن بزنه...
نهایتا ساعت هشت و نیم خداحافظی کردم و رفتم خونه. از اون موقع پیگیر قضیه بودم. با اینکه حس میکردم این کار خودم هم یه جوری فضولی توی کار مردمه، اما یه جورایی وظیفه خودم هم می‌دونستم که  اگر کمکی از دست خودم یا خانوادم بر میومد، دریغ نکنم.( آخه یکی نیست بگه بچه؛ اون بیست و شیش- هفت سالشه و حد اقل ده سال از تو بزرگتره. کلی هم آدم دیگه هستند، تو رو چه به این کارا...)
خلاصه، حس فضولی به عنوان یک عامل بازدارنده و حس وظیفه و دوستی و اینا هم به عنوان یک عامل امر کننده به پیگیری این ماجرا، من رو توی یه حد متوسطی از پیگیری این ماجرا نگه داشته بود. نهایتا آخرین خبری هم که ازشون دارم، چیزی بود که دیشب توی کوچه از داداشش پرسیدم. میگفت: بعد کلی دعوا و درگیری، انگار قراره که فردا پس فردا برن یه محضر و ...

این یه مورد کوچک بود از اثر دخالتهای نا‌بجای مردم توی زندگی خصوصی بقیه، که اگر از روی دوست داشتن هم بوده باز هم نتیجه اش رو هممون میدونیم: حداقل دو نفر که از هم جدا میشن. اسم یکیشون میشه یک زن بیوه و اون یکی هم میشه یه مرد ناسازگار که زنش رو طلاق داده. که در ابعاد بزرگتر، چند تایی هم بچه طلاق به این مجموعه اضافه میشن و ...

چند تا از این موارد، یا مواردی مثل همین سراغ داریم که دخالت های بیجای ما و اینکه بلد نبودیم چطوری باید ابراز محبت کنیم زندگی و آینده یک خانواده رو خراب کرده؟
جدا دخالت نکردن این‌قدر برای ما سخته که چند نفر باید چنین تاوان سختی رو براش پس بدن؟
اسم این کار رو (ببخشیدا) فضولی یا خود خواهی نمیشه گذاشت؟


پ.ن. : نوشته شده توسط رضا

پ.ن.2 : به مورد بالا ربطی نداره. الآن بابا اینا رسیدن خونه. توی پاکت کارنامم یه چیزی دیدم که خود کارنامه رو بی خیال شدم.
اون کاغذ هم برگ رضایت نامه اردوی تشویقی تابستون بود. اصلا توقعش رو نداشتم چون امسال فعالیت فوق برنامه و امتیاز و اینا هیچی نداشتم. تا اطلاع ثانوی از اون مد دپرشن در اومدم.

همین.

No politics

No Politics (Sia Sat)? I do not think so. Without being interested (Alaghe Mand) in politics, life is boring, life is nonsense (Pooch). I was asked by Toranj not to write anything about politics, but now I want to clarify (Roshan Konam) some points.  Let me give an image (Tasvir) of our country, our dear Iran, in Western countries. Yes, I am living in West but I never stopped loving my Iran, my home country, my lovely cities. Sometimes, I am getting so sad, disappointed (To Zogh Khorde) and crazy when I see my Iran in western media (Mat bo at). I see our Iran is pictured (Tasvir shodan) as a country that is poor, that suppresses (Sarkoob) its reformists (Eslah Talaban), that supports terrorism, that is trying to have the atomic bomb and that is a third-world country. Then I see the Iranian people, who are mostly educated (Tahsil Karde), who have a culture (farhang) for more than 5000 years. Then I think with myself that Iran and all Iranian People do not deserve (Seza Var) this kind of life. No politics?? Ok, I don’t write about politics.

سیمان !


بعد از ایران خودرو ، نوبت میرسه به سیمان آبیک!

همراه یکی از دوستان رفته بودیم کارخانه سیمان آبیک برای گرفتن حواله 80 تن سیمان. مدارک و فرم های تکمیل شده را از باجه دادیم تو. هوا گرم بود حسابی. قسمت اداری کارخونه ای به اون عرض وطول کولر نداشت. کارمند مربوطه کلافه شده بود، ازدحام و عدم رعایت نوبت و ... را بهانه کرد و قهر کرد و رفت! در باجه رو هم بست... ما موندیم و مدارک داخل و در بسته! چقدر مردم فحش میدادن! رفتیم پیش مسئول قسمت فروش- گفت شما بفرمایین الان میگم شروع کنه. برمی گشتیم خبری نبود، دوباره میرفتیم پیش رئیس و دوباره همان داستان تا 4 بار!! آی مراجعه کننده ها فحش میدادنا !! بعد با سلام وصلوات و نازی هم اندازه (بلکه بیشتراز) دختری چهارده ساله! کارمند مربوطه اومد و کارش رو شروع کرد. بعد از کلی معطلی صدا زد و فرم را داد واز باجه دیگر فیش بانکی گرفتیم که هزینه رو بپردازیم . مبلغ حدود 2 میلیون تومان بود. بانک گفت : فقط پول نقد یا تراول بانک ملی یا ایران چک.
 دردسرتون ندم برگشتیم تهران که از بانک تجارت که توش حساب داشتیم پول بگیریم. گفتن 2 میلیون تومن پول نقدمون کجا بوده؟ ایران چک ببرین- تراول تجارت هم که بدرد نمیخورد- دیدیم ایران چک 50 تومنی یعنی 40 بار پشت نویسی چک. خلاصه کارمند بانک آشنا بود و رفت از گاوصندوق چک پول درشت تر بانک ملی و صادرات( بانک ملی و صادرات تراول همدیگر رو قبول میکنن) آورد و داد. دیگه من نرفتم. دوستم دوباره برگشت آبیک و بانک که واریز کنه. گفتن تراول صادرات قبول نمیکنیم!!! دوست من گفته بود : مگه ملی و صادرات تراول هم رو قبول نمیکنن ؟!! کارمند بانک گفته بود چرا ولی ما نمیکنیم ! خلاصه هیچی ! اینم یه حال جانانه بود بعد از ایران خودرو! باز داخل شرکت ایران خودرو خنک بود و داخل تهران بود ، کارخونه سیمان که گرم و دور بود!  و از این چیزا زیاده... و چیزی که مهم نیست علاف شدن و اتلاف وقت مردمه و ارزش نداشتن انسانها در جامعه ما و گرانقدر شدنشون فقط موقع راهپیمایی و امثالهم!


خدا سومیش رو به خیر کنه!

 

منصور