با سلام
هفته ای که گذشت هفته شلوغی بود و بیشتر شلوغی ها متعلق به خودم نبود.معمولا این چنین است.
در همین هفته به مناسبتی به بازخوانی بعضی از شعرهای مشیری پرداختم.
وی شعری دارد به نام یوسف که در زیر می خوانید
دردی اگر داری و همدردی نداری
با چاه آن را در میان بگذار
با چاه!
غم روی غم اندوختن دردی است جانکاه
گفتند این را پیش ازین اما نگفتند
گر همرهان در چاه افکندند و رفتند
آنگاه دردت را کجا فریاد کن
آه!
کو دست که بند بسته بگشاید از او
یا هم نفسی که دل برآساید از او
امروز غمی با که توانی گفتن
تا صد غم دیگرت نیفزاید از او
رباعی بالا از مشیری نیست0
البته اینها شعر است و در شعر حرف از یاس و ناامیدی زدن رسم است
ولی بسیاری شعر ها رنگی از واقعیت نیز دارد0
نصیر
جالب بود تا حالا چنین شعری از مشیری نخونده بودم.مشیری همیشه از غم بد گفته ..شعراش بیشتر از خیلیا از امید میگه ..مثل اون شعرش که میگه...گر نکوبی شیشه غم را به سنگ...هفت رنگش میشود هفتاد رنگ...
سلام آقا نصیر
عالی بود ولی بهتره به جای شعرهای مایوس کننده شعرهای امیدوارانه خوند
به ما هم سر بزن
ما را همه شب نمی برد خواب
ای خفته روزگار دریاب