مثل هر صبح ساعت 6 از خواب بیدار شدم. یه چیزی خوردم و رفتم سر کلاس. تو راه یه نگاهی زدم به یکی از روزنامه ها. عکس رو صفحه اولش برام خیلی آشنا بود، نشناختمش٬ وقت خوندنم نداشتم و ولش کردم. شب داشتم اخبار میدیدم:" جوان 17 ساله ای از آفریقای جنوبی مدال 200 متر مسابقات پارالمپیک را به خانه برد." همون چهره بود. نتونستم بشناسمش. خیلی آشنا بود؛ این را میدونستم. یکی ازون اتفاقا. آدم خیلی میسوزه.
خلاصه بالاخره تو یه روزنامه فرداش خوندم که مال دبیرستان Pretoria Boys High School هست. تازه یادم اومد کی بود. "اسکار پرستریس" یکی از بچه های سه سال پایین تر از ما بود. تنها کسی که تو مدرسه دو پا نداشت. (برا اطلاع دوستانی که نمیدونند برا دویدن افراد معلول یه چیزای خاصی میزارند توپاشون تا بتونند بایستند. مثل یه میله منحنی شکل می مونه). دفعه اولی که متوجه شدم پاش مصنوعیه حدود 7 ماه پیش بود. می دونستم که تو تیم دو میدانیه مدرسه یکی هست که پا نداره. خوشمزه بود برام که یه آدمی که دو پا نداره میدوه. اما خوب همیشه بی اهمیت از کنارش می گذشتم. (دیروز فهمیدم که رکورد پارالمپیک جهان را هم شکسته و رکوردش 9 صدم ثانیه از رکورد زنان سالم هم بهتره و فقط 2 ثانیه از رکورد 200 متر جهان که حدود 19 ثانیه هست عقبتره.) خیلی باهاش صحبت نداشتم اما شنیده بودم که خیلی آدم اهل حالیه.
بعد با خودم فکر کردم اگه دو تا پا من قطع میشد چیکار میکردم. اگه فردا تو راه تصادف کنم پام را از دست بدم چیکار میکنم؟ آیا اینقدر مرد هستم که از کنارش بگذرم و به زندگی به طور مثبت نگاه کنم یا نه؟ من که فکر نمیکنم اینقدر قدرت داشته باشم.
میدونید دوستان هر سال مسابقات پارالمپیک هست و هر سال هم یکی قهرمان میشه. اما شناختن یکی از اون افراد خیلی فرق داره با فقط دیدنشون تو تلویزیون.
عزیزان٬ خیلی اراده میخواد.
1- پیام من نه در واژها ، بلکه در سکوتی نهفته است که در آن به سر می برم.( نقل به مضمون از اشو )
2- مدتی ست ننوشته ام ، حرفها کود شده... خلاصه مینویسم، خیلی خلاصه.
3- اگر غم اندکی بودی چه بودی...
4- در این مدت که بلاگ اسکای به درد تعطیلی گرفتار بود ، سه تا از بستگان نزدیک ما راهی بیمارستان شدند. یکی به علت سکته مغزی ، دیگری مشکوک به سرطان ، سومی به دلایل داخلی. در مدت یک هفته. هفته سختی بود و هست.
5- می خواهم یک سلسله مطلب توی وبلاگ شروع کنم تحت عنوان «شاگردی و معلمی» که نامش را از فصلی به این اسم از کتاب خلاقیت ریاضی* گرفته ام. ببینیم چه میشود. البته از نوشتن حکایت رئیس غافل نخواهم بود!
6- ایرانی ها رئیس پرستن! دوست دارن. در مورد رئیس بد و بیراه میگن ولی در ته قلب قبول دارن که هر مجموعه ای یک نفر در راس میخواد که خیلی هم دیکتاتور باشه . نمی دونم ، شاید تاثیر 2500 سال پادشاهی در این مملکت باشد. که در خون ما رسوخ کرده. شاید ژنها چکش کاری بخواهند!
7- بعضی وقتا احساس میکنم که سرمایه ذهنی و وقتی خودم را هدر داده ام . سرمایه گذاری کردم روی ارتباط و رفاقت با کسانی که اصلا مال این حرفا نیستن. اگر یک دهمش رو جای دیگه صرف کرده بودم ، ده برابر نتیجه میداد.
8- بعضیا از روی شکم سیری حرف میزنن. کسانی که از کمک به دیگران و حل مشکلات مردم و شریک غم همه عالم بودن داد سخن میدهند، نمی دونم اجاره خونه میدن؟ قسط هاشون عقب می افته؟ بچه ای که بفرستن مدرسه غیر انتفاعی دارن؟ اوضاع معیشتی شون چه جوریه؟ کسانی که همه را دوست دارن و به همه مثبت اندیشی دارن ، نمی دونم چهره زشت بعضی هارو هم دیدن و این حرفا رو میزنن؟ یا از سر جهلشان است؟ بچه که بودن ، توی فروشگاه صف وایسادن که یه آدم گردن کلفت عوضی بیاد و بندازدش کنار و جاش تو صف وایسه . باز هم نسبت به همه خوشبین می مونه؟ چی میشه؟
9- سرم را بشکنید ، قیمتم را نشکنید . هرکاری می کنید ، بکنید ، ولی بی معرفت نباشید. چون من هنوزم خواب می بینم ...
* از جرج پولیا
خدای را شکر وبلاگ ما دوباره به راه افتاد
۱- قول داده بودیم
عشق تو به تار وپود جانم بسته ست
بی روی تو در های جهانم بسته ست
۳-نمی دانم معلم های ما از ما چه دیده اند ولی کلا خیلی با حال هستند .به قول پدرم آخه معلم های شما چه گناهی کردند که شما شاگرد آنها شدید؟
محمد امین