امشب ببین که دست من عطر تو رو کم میاره
امشب همین ترانه هم نفس نفس دوست داره
به خاطر سختی و دلتنگی هایی که در پایان هست ٬ نمی خواهم هیچوقت شروع کنم.
من از پایان می ترسیدم و آغاز کردم...
مسافرت مشهد امروز تمام شد ٬ بعد از هشت روز . و لحظه وداع سخت بود ٬ خیلی سخت.
لاجعله الله آخر تسلیمی علیک...
توی ایستگاه راه آهن تهران اشکها و لبخندها بهم گره خورده بود. باورش سخته که چند روز کنار هم بودن چه دلبستگی هایی رو ایجاد میکنه.
خوانندگان عزیز میدونن که من به اون صورت چیزی حالیم نیست که در مورد زیارت و حس اونجا بنویسم ٬ فقط بگم که میشه دید.
آخ آخ ! میرم یه پیرمرد روستایی گیر می آرم که اومده با امام رضاش حرف بزنه . اون داره زیارت میکنه نه یکی مثل من . که هی تند تند جامعه میخونه ٬ امین الله میخونه و حواسش ۱۰۰ جا هم هست. وامیسم و به حرفهاش و گریه هاش گوش میدم . مستقیم با حضرت بلند بلند حرف میزنه . حس میکنم اون فهمیده که امام کیست ؟ کجاست ؟ چه شانی دارد.
کلی آشپزی کردم تو مشهد! بنا به نظر سنجی میدانی (!) که از خورندگان (!)بعمل آوردم غذاهام بد نبوده. فقط کوکو سیب زمینی خورد شد . یک شب سالاد الویه درست کردم ٬یک شب املت گوجه ٬ یک شب کوکو و یک روز ظهر ماست و خیار ! و البته توجه بفرمایین که برای ۸۰ نفر وگرنه مثلا میدونم که املت غذای آسونیه . خوش به حال همسر آینده ام !!
یه سر رفتیم پروما. پروما از سری فروشگاه های زنجیره ای است که ۵۶ شعبه در سرتاسر دنیا داره. شخصی به نام فرهاد سروی از ایران ( ایالت تبریز!) به همراه یک ترکیه ای و یک ترکمنستانی این سرمایه گذاری را کرده اند. خیلی شیکه . یه چیز میگم یه چیز می شنوین .
زده رو دست بن داود. روبروش هم دارن یه هتل میسازن که فکر کنم توی خاورمیانه بی نظیر خواهد بود. همه اجناس پروما خارجیه . با این برچسب های ضد سرقت. فروشنده های مرتب و خوش برخورد. رفته بودم که چیزی نخرم ولی کلی خرید کردم. جاذبه خرید کردن ازش زیاده.
آخر مسافرت یک شب حالم بد شد. البته شاید بیشتر روحی بود تا جسمی. ولی تا صبح دل و رودم اومد تو دهنم. بیمارستان و...
دردی است غیر مردن ٬ کان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم این درد را دوا کن
در این سفر فکر هم کردم ! به یک مشکل . من بواسطه کارم اردو زیاد رفته ام . همیشه اطرافم شلوغ بوده . به یک سندرم گرفتار شدم . نمی تونم جایی برم که شلوغ نباشه . نمی تونم تنهایی غذا بخورم. مسافرت کمتر از ده نفر اصلا بهم نمیچسبه . خیلی اجتماعی هستم. از تنهایی بدم میاد . روحیاتم عاطفی شده. حواسم به همه همسفرانم هست . کسانی که با من سفر میان فکر نکنم بهشون بد بگذره.
و آخر اینکه ٬یک جریانی داره به صورت معمول و خوب جلو میره ٬ یه دفه نمی فهمی چی میشه که همه چیز بهم میریزه . هیچ قرینه و شاهدی پیدا نمی کنی و ربطش میدی به عوامل ماوراءالطبیعه ! البته برای دخالت عوامل غیر مادی شواهدی هم داری ! و حالت خراب میشه و خراب میشه و خراب می مونه.
و از خدا میخوای که اوضاع بهبود پیدا کنه و برگرده به همون حالت اول چون نمی دونی که چقدر تحمل داری .
تشنه می شوی و بعد آب به رویت بسته میشه...
منصور