در موسسه ای داری کار می کنی. یکی از دوستان صمیمی و نزدیکت را معرفی می کنی. چند وقت می گذرد. جسته گریخته از دو طرف حرف و حدیث می شنوی. هر دو طرف هم درست می گویند و هم نادرست!! تا این که یک روز خودت نیز با موسسه حرفت می شود چرا؟
چون دوستان موسسه ای قواعد معمول اداره موسسه را بلد نیستند ومی گویند به ما ربطی ندارد که دیگران چه می کنند. شما قرار است هر روز ساعت 30/6 بعداز ظهر سر کارت باشی چه کار داری که من هستم یا نیستم یا موسسه باز است یا تعطیل!!!
هر چه می گویی بابا امروز تعطیل رسمی است و هیچکس سر کارنمی رود باز می گویند ما به دیگران چه کار داریم شما قرارداد بسته ای که ساعت 30/6 بعدازظهر این جا باشی....
تو می مانی که چه کار کنی که دوستت از راه می رسد و می گوید
آقا ما را ببخشید ما شرمنده عالم و آدم هستیم . شرمنده شما هم شدیم.
و تو می خواهی خودت را فریاد بزنی
نصیر
1) وای! داره تصاویر آزاد سازی خرمشهر رو نشون میده. پل شناور روی کارون. یادش بخیر.
آقای صباغان لندکروز رو میذاشت تو دنده یک و میومد پایین و با اون پای نصفه که نصفه دیگش رو تو شلمچه جا گذاشته بود دنبال ماشین میدوید! ما هم می ترسیدیم ماشین بدون راننده بیفته توی کارون! الکی داد میزدیم. من ، علی بیوکی، فرزاد، لک، علی رسولی، رضا سبزه، رضا ثابتی، ممد میری، علی اصغر، کریم ، که یه رقم این آخری الآن تو واشنگتن دی سی داره حالیشو می بره!
یاد جکهای بی مزه آقا صباغان به خیر! دو نفر سوار هلی کوپتر شدن ، کمک راننده(!) به راننده(!) گفت : قربونت اگه گرمت نیست اون پنکه بالا سرت رو خاموش کن سر و صداش زیاده!
مثل یه رویاست. رویای نیمه کاره. هر وقت تلویزیون نوحه ممد نبودی ببینی رو پخش میکنه بی اختیار اشکهام جاری میشه. مثل الآن. تصاویر مسجد جامع آتیش به جونم میزنه. شب عید 68 رفتیم اونجا دعای کمیل و من خوابم برد و بعد دعا پاشدم جفت پاهام خواب رفته بود و با تمام هیکل خوردم زمین ! مردم با چشمان قرمز هرهر بهم خندیدن!
2) قرار بود امروز یه کاری انجام بدم یادم رفت. مادرم از اینکه این کار انجام نشده ابراز نگرانی کرد و اینکه فردا شاید نشه و دیر باشه و... که من در اومدم گفتم: من فردا این کار را انجام میدم، یه مرد داره این حرف رو میزنه! حالا دیگه نمی دونم جور می شه یا نه!
3) تصمیم دارم یکی از سوالات امتحان آخر سال بچه ها در درس هندسه رو توی وبلاگ منتشر کنم! آمار بازدیدکنندگان وبلاگ زیاد بشه!!! منتظر باشین ! البته از روز پنجشنبه تا حالا (48 ساعت) وبلاگ ما بیش از 250 تا بازدید داشته ولی جالبه بدونین که بازدید کنندگان ما اهل نظر دادن نیستن . در همین مدت همش 6 تا نظر گذاشتن!
نظر بدین بابا!
منصور
چند شب پیش تلویزیون گزارشی از نشست نقد و بررسی کتاب گل ها همه آفتابگردانند ( مجموعه شعر از قیصر امین پور) پخش کرد. کاملا اتفاقی دیدم.
موقعی به برنامه رسیدم که خود قیصر امین پور داشت شعر می خواند.
غزلی که قبل ها من خوانده بودم و خواندن خودم بهتر از شاعر بود!
بعضی شعرهایشان به مراتب بهتر از صداها یشان است
از باب مثال هر چه قدر شعرو لحن اخوان حماسی و هیبت برانگیز است
صدایش بی بهره است.
به هر حال امین پور غزلش را خواند و حسی دوباره را در من زنده کرد
حیفم آمد شما هم بی نصیب باشید
گفتی غزل بگو چه بگویم غزال کو؟
شیرین من برای غزل شور و حال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چار فصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبز سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سوال و حوصله قیل و قال کو؟
نصیر
اکسپلوررم درست شد! مجبور شدم دوباره ویندوز نصب کنم.
فردا دوم خرداد است. دل و دماغی نمونده که به ابراز احساسات بپردازیم! الآن می فهمیم که همچین اتفاقی هم نیفتاده بود در دوم خرداد 76!!! همچنین 18 خرداد 80. خرداد عجب ماهیه...
2 خرداد 76 – 3/3/61 آزاد سازی خرمشهر – 14 خرداد رحلت امام – 15 خرداد – 18 خرداد ... همچنین آخر این ماه سالروز درگذشت دکتر شریعتی و دکتر چمران است. دو بزرگمرد مبارز و باسواد. (خصوصیاتی را نوشتم که جمع آنها در یک نفر الآن کیمیا است!)
31 خرداد روز تولد برادرم – 4 خرداد تولد خواهر زاده م- و چند تولد دیگر با ایفای نقش تنی چند از دوستان عزیزم! خلاصه ماه پرماجراییه!
زمان تولد بچه یکی از دوستان ما اوایل اسفند ماه تعیین شده بودو دکتر بهشون گفته بود : شما هم که دوم خردادی هستید!! البته ببخشین! این قسمت (18+) بود...
پنجشنبه شب با هلمز و امیرحسین رفتیم گشت و گذار و سر از پارک جمشیدیه در آوردیم. لحظه لحظه اش خاطره شد. در وصفش میتوان گفت:
بارونو دوس دارم هنوز توی پارک جمشیدیه
پرسه ی بهاری ما دی ماه سرد دست تو!
اگر نفسی بود می خوام که این ماجرا رو با جزئیات در شبهای بعد بنویسم...
فقط یه جک که دیشب هلمز تعریف کرد رو می نویسم:
یه خروسه به مرغه میگه یه نوک میدی! مرغه میگه: 0.5 یا 0.7 !!
ببخشین ! امروز همش (18+) شد!
آزاد سازی خرمشهر جدا از تمام مطالب دیگر یک موضوع مهم و بزرگ است.رشادت بی غل و غش و خالصانه و پاک در رابطه با این موضوع قابل تعظیم است. به استفاده های احتمالی تبلیغاتی هم کاری ندارم. این کار بزرگ بود و سلیم. هنوز به عکسهای سال 67 خودم روی پل تخریب شده خرمشهر روی کارون نگاه میکنم یه حالی میشم.
راجع به حماسه آزاد سازی خرمشهر مطلبی را که سال قبل همین موقع نوشته بودم عینا نقل میکنم. به دو دلیل: یک اینکه بگم بابا! وبلاگ ما یکسالش هم مدتی است که گذشته! دو اینکه : مطلبم نمیاد!
|
یکشنبه 04 خرداد 1382 |
|
|
منصور
بعضی آدم ها این قدر سرشان شلوغ است که 24 ساعت برای شان کم است. می بایست شبانه روز بیش از 24 می بود و...
می گویند اگر می خواهی به همه ی کارهایت برسی، صبح یک ساعت زودتر بیدار شو. نمی دانم درست است یا نه؟ العهدة علی الراوی
اما به این حرف اعتقاد دارم که از 24 یا 25 ساعت مهمتر، مساله برکت است.
برکت که باشد همه چیز است اما بی برکت هیچ چیز نیست.
آقا که رفت برکت هم رفت
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
نصیر