Finally, I’ve finished my exams. Electrical Engineering at
Amir
® من یه دوست خیلی عزیز دارم که در حال حاضر تو امریکا در حال تحصیله. دانشجوی دکترا توی مریلند. بعضی از خوانندگان می شناسنش. بهرنگ . که از بچه های با حال و با معرفت و کاردرست مدرسه م... بود و در رفاقت مثال زدنی. امیدوارم که کاراش همیشه روبه راه باشه و در تحصیل هر روز موفق تر از قبل و یه وقتی هم بشه برگرده ایران ما ببینیمش بعد چند سال. چون ما که عمرا بشه بریم اونجا !!!
® حقش بود زودتر از اینها در مورد بهرنگ بنویسم. اسطوره فوتبال تیم دانشکده عمران شریف ! البته اینو از testimonial هاش دیدم ! چون من که فوتبال حالیم نیست! یه مطلبی برام فرستاده خالی از لطف نیست شما هم ببینین . فقط نمی دونم ما تو ایران این خبرا رو نمی فهمیم ٬ بهرنگ تو ینگه دنیا از کجا متوجه میشه !!! مطلب رو اینجا پیدا کنید.
™ به خواست خدا بازدید کنندگان وبلاگ به ۴۰۰۰۰ تا رسید - در مدت یک سال و نیم ( حدودا )
لازمه از خوانندگان عزیز و محترم به خاطر لطف و مرحمتی که به تیم وبلاگ رویای نیمه کاره داشتند تشکر کنم و ازشون خواهش میکنم با نظراتشون بروبچه های تیم رو به کارشون دلگرم کنن.
™ کانتر به 30000 که رسید یه نفر از خوانندگان صفحه رو save کرد و جایزه گرفت. منتها این دفعه از جایزه مایزه خبری نیست! گفته باشم !!
™ شاید یک عضو دیگر هم اضافه بشه به تیم. که تیم فوتبال کامل بشه ! تیم ترنج ! من هم میشم اسپانسر و رئیس باشگاه! و میریم تو خط ترانسفر نویسنده و یار قرضی و این حرفا ! اولین ترانسفر من هم معلومه که نصیر خواهد بود چون یک فصله که نیمکت نشین شده ! لژیونر هم داریم ! سه تا.
© قصد دارم دومین همایش وبلاگی رو برگزار کنم. اولیش تابستان امسال بود. قول میدم این دفه به صرف شام باشه! دو تن از خوانندگان فعال رو هم دعوت میکنم . بشتابید در رابطه با فعال شدن !! از وبلاگ های دوست و برادر هم دعوت میکنم ! مثلا پیرهرات ! البته در صورتیکه کهولت سن اجازه شرکت بده !!! تو هفته آینده وقتش رو با اعضا هماهنگ میکنم. میشه مهمان از بیرون هم داشته باشیم.بی ربط به اینترنت و وبلاگ.
© یک خواننده پروپاقرص ما نمی دونم چی شده که با وبلاگ ما قهر کرده. اول اسمش هم حسین است از تیم طنین دل.
♯ امشب احساس سبکی میکنم. به یک عزیزحرفهایی را که مدتی در ذهنم ماسیده بود ، گفتم و بار سنگینی که بدوشم احساس میکردم را برزمین نهادم. هرچندکه این کار شیرین ترین گناه زندگی من بود...
منصور
آسیاب اگر به نوبت
بگو پس نوبت ما کو
سهم ما قسمت ما کو
حرمت خلوت ما کو
دارم قاط میزنم! با یکی کلی حرف میزنی و قول وقرار میذاری٬ بعد می بینی که طرف سر صبر و حوصله تمام حرفها و قرارها رو کشک می انگارد و به هیچ چیز حساب نمی کنه و دوباره کار خودش رو میکنه. واقعا نمی دونم در این موارد چیکار باید کرد.
وسطای هفته شهدای دبیرستان هستیم. به نظرمن که اوضاع ضعیفه. برنامه های ضعیف و مخاطبین ضعیف . بهم میان. بیله دیک بیله چغندر! غصه م میگیره. یا بزرگداشت نگیریم یا «بزرگداشت» بگیریم! برای بچه هایی که از جنگ فقط اسم کوچه شون رو دیدن که نام یه شهیدیه. اونم بعضی جاها.
از دنیا بی خبرم.عمر بگذشت به بی حاصلی و بی خبری
هنوزم قاصدک خوب خبر بد میاره...
منصور