رویای نیمه کاره

سرمایه هر دل حرفهایی است که برای نگفتن دارد. «دکتر شریعتی»

رویای نیمه کاره

سرمایه هر دل حرفهایی است که برای نگفتن دارد. «دکتر شریعتی»

Finally, I’ve finished my exams. Electrical Engineering at University of Toronto is something that you probably do not want to try. I can’t believe that all those exams are finished. What’s going on in this department? Well, it is hard. The selected people from all over the world are competing here badly. Surviving at University of Toronto is challenging. At beginning, you try to reduce your sleeping hours, but you see that you are in lack of time. Then you try to reduce it again to less than 5 hours a day. Damn, it is not going to work out. At this time, you see that you should sleep in the library for a week. Maybe, that works. Well, I am going to talk more about the engineering life at University of Toronto in some details later on

Amir 

شیرین ترین گناه


® من یه دوست خیلی عزیز دارم که در حال حاضر تو امریکا در حال تحصیله. دانشجوی دکترا توی مریلند. بعضی از خوانندگان می شناسنش. بهرنگ . که از بچه های با حال و با معرفت و کاردرست مدرسه م... بود و در رفاقت مثال زدنی. امیدوارم که کاراش همیشه روبه راه باشه و در تحصیل هر روز موفق تر از قبل و یه وقتی هم بشه برگرده ایران ما ببینیمش بعد چند سال. چون ما که عمرا بشه بریم اونجا !!! 

® حقش بود زودتر از اینها در مورد بهرنگ بنویسم. اسطوره فوتبال تیم دانشکده عمران شریف ! البته اینو از testimonial هاش دیدم ! چون من که فوتبال حالیم نیست! یه مطلبی برام فرستاده خالی از لطف نیست شما هم ببینین . فقط نمی دونم ما تو ایران این خبرا رو نمی فهمیم ٬ بهرنگ تو ینگه دنیا از کجا متوجه میشه !!! مطلب رو اینجا پیدا کنید.

به خواست خدا بازدید کنندگان وبلاگ به
۴۰۰۰۰ تا رسید - در مدت یک سال و نیم ( حدودا )

لازمه  از خوانندگان عزیز و محترم به خاطر لطف و مرحمتی که به تیم وبلاگ رویای نیمه کاره داشتند تشکر کنم و ازشون خواهش میکنم با نظراتشون بروبچه های تیم رو به کارشون دلگرم کنن.
کانتر به 30000 که رسید یه نفر از خوانندگان صفحه رو
save کرد و جایزه گرفت. منتها این دفعه از جایزه مایزه خبری نیست! گفته باشم !!

شاید یک عضو دیگر هم اضافه بشه به تیم. که تیم فوتبال کامل بشه ! تیم ترنج ! من هم میشم اسپانسر و رئیس باشگاه! و میریم تو خط ترانسفر نویسنده و یار قرضی و این حرفا ! اولین ترانسفر من هم معلومه که نصیر خواهد بود چون یک فصله که نیمکت نشین شده ! لژیونر هم داریم ! سه تا.

 

© قصد دارم دومین همایش وبلاگی رو برگزار کنم. اولیش تابستان امسال بود. قول میدم این دفه به صرف شام باشه! دو تن از خوانندگان فعال رو هم دعوت میکنم . بشتابید در رابطه با فعال شدن !! از وبلاگ های دوست و برادر هم دعوت میکنم ! مثلا پیرهرات ! البته در صورتیکه کهولت سن اجازه شرکت بده !!! تو هفته آینده  وقتش رو با اعضا هماهنگ میکنم. میشه مهمان از بیرون هم داشته باشیم.بی ربط به اینترنت و وبلاگ.

© یک خواننده پروپاقرص ما نمی دونم چی شده که با وبلاگ ما قهر کرده. اول اسمش هم حسین است از تیم طنین دل.

 

امشب احساس سبکی میکنم. به یک عزیزحرفهایی را که مدتی در ذهنم ماسیده بود ، گفتم  و بار سنگینی که بدوشم احساس میکردم را برزمین نهادم. هرچندکه این کار شیرین ترین گناه زندگی من بود...

 

منصور

خدای ستار...

می دونی یه وقتایی خدا بدفرم آبروی درحال ریخته شدن آدم رو حفظ میکنه. یه مدلی که بخوای داد بزنی که کرتیییییییییم بخدا خداجون.

همین.
رضا.

تحمل کن عزیز دل شکسته


آسیاب اگر به نوبت
بگو پس نوبت ما کو
سهم ما قسمت ما کو
حرمت خلوت ما کو

دارم قاط میزنم! با یکی کلی حرف میزنی و قول وقرار میذاری٬ بعد می بینی که طرف سر صبر و حوصله تمام حرفها و قرارها رو کشک می انگارد و به هیچ چیز حساب نمی کنه و دوباره کار خودش رو میکنه. واقعا نمی دونم در این موارد چیکار باید کرد.

وسطای هفته شهدای دبیرستان هستیم. به نظرمن که اوضاع ضعیفه. برنامه های ضعیف و مخاطبین ضعیف . بهم میان. بیله دیک بیله چغندر! غصه م میگیره. یا بزرگداشت نگیریم یا «بزرگداشت» بگیریم! برای بچه هایی که از جنگ فقط اسم کوچه شون رو دیدن که نام یه شهیدیه. اونم بعضی جاها.

از دنیا بی خبرم.عمر بگذشت به بی حاصلی و بی خبری

هنوزم قاصدک خوب خبر بد میاره...

منصور

نامه ای به او که سالهاست دیگر با او نیستیم ...


دشوار است از تو نوشتن. دشوار است به تو نوشتن. گفتن و شنیدن آسان است، سهل است، خرجی ندارد. نوشتن اما صعب است اگر بخواهی قلم را حفظ کنی، حرمتش را نگهداری و به او خیانت نکنی. گفتن و شنیدن کاری ندارد که. مگر نمی گویند و نمی شنوند درباره ات؟

می گویند جوان بودی، دنبال هیجان می گشتی، سرک به هر کار پرمخاطره ای می زدی تا خودت را ثابت کنی. می پرسی به که؟ می گویند به پدر و مادرت، به برادر بزرگترت که با هم کری خونی داشتید، به دوستانت، هم محلیها، بچه های مدرسه، بچه های دانشکده، به خودت، همه جوانها این کار را می کنند. می پرسی که چه بشود؟ می گویند برای این که ثابت کنی بزرگ شده ای، شجاع شده ای، سرنترس داری و خیلی چیزهای دیگر. می خندی؟ حق داری. یادمان رفته است. صدای بمب را فراموش کرده ایم، جیغ آژیر قرمز از گوشهایمان رخت بربسته، هول و هراس خاموشیهای ناگهانی از یادمان رفته، زوزه موشک را باد نسیان با خود برده است ...

یادت هست؟ استوار بود پدرت وقتی که پیکرت آمد. مادرت ضجه هایش را فرو می خورد وقتی که تابوتت را بر دوش می کشیدند. برادرت سرش را بالا گرفته بود وقتی که در گور می گذاشتندت. خواهرت خاموش مویه می کرد مثل شمع وقتی که قد و بالای تاشده ات را می دید. می دانی چه می گویند؟ می گویند خودنمائی بوده است، تظاهر می کرده اند، می خواستند خودشان را عزیز کنند پیش مردم. می خندی؟ حق داری، فراموش کرده ایم بر بالین همسر بیمارمان چگونه مویه می کنیم. یادمان رفته است که تاب دیدن تب و لرز فرزندمان را هم نداریم، چطور برای پدر و مادر از دست داده مان ضجه می زنیم ...

جنگ بد است نازنین. جنگ سخت است. جنگ ویرانگر است. هیولای ترسناکی است که هر شب و هر روز، هر ساعت و هر دقیقه چیزی را، عزیزی را، دلبندی را می بلعد. سیری ناپذیر است و بی رحم. یکدم پدری را می برد، دمی دیگر مادری را، امروز برادری را، فردا خواهری را، این دم سرپناهی را، دمی دیگر شهری را ... دوست داشتن در زمان جنگ عمری کوتاه دارد. دوستت امروز هست و فردا نه. مرد می خواهد که به کام این هیولا برود.

و تو رفتی. رها و یله، سرخوش، بی هیچ شبهه ای، شبها و روزها نقشه کشیدی تا به کام این هیولا رفتی. هیچ چیز جز این برایت مهم نبود. روزی که می رفتی به جنگ همه پشت سرت دعا کردند که سالم برگردی. تو خندیدی. از آن خنده های معنی دار. اشک ریختند، خندیدی. هم سن و سالهایت پوزخند زدند، لبخند زدی. رفتی خوش و خرم و سرحال... وقتی برگشتی تنت خسته بود، دست نداشتی، پا نداشتی، ای وای من سر هم نداشتی ولی باز می خندیدی. به چه نازنین؟ نمی دانم. همه در فراقت بر سر و سینه زدند و گریستند، تو فقط می خندیدی. برمزارت با گل و گلاب آمدند، با اشک چشم مزارت را شستند و تو باز هم لبخند می زدی، مثل همیشه... گذشت و گذشت و گذشت، جنگ تمام شد. آبها از آسیاب افتاد. دیگر آژیر قرمزی نبود. دیگر زوزه موشکی شنیده نمی شد. دیگر با صدای گرمب بمبهای شبانه از خواب نمی پریدیم. فربه شدیم ما رسوایان به کام هیولا نرفته. بی عقلت می خوانیم و احساساتی. هیجان زده و جویای نام می نامیمت. و تو، باز هم می خندی؟ از آن لبخندهای معنی دار؟ به چه نازنین؟ نمی دانم...

نامه نوشتن به تو سخت است. گفتم که، گفت و شنود آسان است. قضاوت آسان است. تحلیل آسان است. اما نوشتن به تو سخت، چه بنویسم؟ بگویم بعد از تو چه گذشت بر ما؟ مگر خودت نمی دانی؟ بگویم اوضاع دگرگون شده؟ تو که خودت بهتر می بینی. بنویسم کار به جائی رسیده که در تکریم تو هم شک داریم؟ بنویسم که ملالی نیست از دوری شما؟ بنویسم که چه بشود؟ مگر برای ما فرقی هم می کند؟ بنویسم که ... ؟

نخند، به چه می خندی؟ مگر فصل خنده است؟ مگر من دارم لطیفه تعریف می کنم؟ به پریشانی من می خندی خوش انصاف؟ به سردرگمی ما؟ به بی رمقی این قلم بیحال؟ حق داری، چرا نخندی؟ زرنگی کردی نازنین، گرفتی دنبال قافله را و رفتی. ما خواب ماندگان بامداد رحیل ماندیم و این تقلای نافرجام سخیف که زندگی می دانیمش. ما ماندیم و مشتی سند و مدرک و سؤال و تحلیل و حرف و حرف و حرف. چرا نخندی؟ بخند، خوب بخند، از ته دل، هر چقدر می خواهی و می توانی بخند. اما فقط یک چیز را از ما دریغ نکن. فقط جواب این سؤال را بده. کدام قدم را اشتباه برداشتیم که اینقدر فاصله افتاد بین ما و تو؟

محسن