این حقیر! بنده ی خدا، پیر هرات، محصل و لاغیر! از سن و سال هم نپرسید که به قول بعضی ها عمری را در هرات گذرانده ام البته ممکنه بعضی وقت ها خالی هم ببندم ، این چند روزی هم که آقا منصور نیستند امر فرمودند به کمک دوستان چراغ وبلاگ رو روشن نگه دارین، ما هم گفتیم چشم! البته هیچ کس جای آقا منصور رو نمی گیره! (بازم بستم تابلو!)
این نوشته هایی که هر چند وقت یکبار می خواهم بنویسم نیز روزانه و غالبا بی ارزشی از شخص شخیص بنده است که سعی می کنم به ملت قالب کنم، اما تاکنون موفق نبودم و یه جورایی هم ملت به من قالب کردن!!
اکثرا سبک نوشته های من یه کمی عجیب غریبه و سعی دارم که تو این چند صباحی که مهمون شما هستم به مسایل روزمره و اجتماعی ای بپردازم که غالبا مورد توجه ام بوده. در مطرح کردن افکارم هم به کلی آزاد هستم ولی سعی می کنم به کسی توهین و ایضا ترحمی نکنم . هم اکنون هم یه کلبه خرابه ای در بلاگ اسکای داریم با همین نام مستعار!
ما فعلا، موقتا و اجالتا تا برگشتن آقا منصور از سفر اینجا هستیم! خوانندگان محترم وبلاگ اگر فحشی، تیکه ای، پاره آجری چیزی می خواهند بیندازند لطف کنند بعد از رفتن آقا منصور ما در خدمتیم! ممنون!
ضمنا از اعتماد آقا منصور هم تشکر می کنم که گذاشتند ما یه چند روزی تو این خونه بمونیم، ایشون سرور و سالار شهیدان، چیز، ببخشید، ایشون سرور و سالار ما هستند.
همین دیگه.. چیز دیگه ای فعلآ به نظرم نمیرسه.
منتظر مطلب بعدی ما باشید!
پیر هرات
پ.ن. امروز صبح که تو خیابون داشتم راه می رفتم، یاد جمله معروف وبلاگی << هوا بس ناجوانمردانه سرد است!>> افتادم!
گاهی وقتا آدم یه شعرایی رو میخونه که خیلی هم از معنیش سر در نمیاره ولی یه جورایی احساس خوبی بهش دست میده. یعنی میدونه که اگه معنیش رو بدونه حتما کلی کیف میکنه ولی هر چی زور میزنه نمیفهمه. البته من خودم رو عرض میکنم به کسی بر نخوره. آخه خواننده های اینجا هر کدوم یه پا شاعرن باسه خودشون. جالب اینجاست که اینجور شعرا معمولا هم کلمات عجیب و غریبی ندارن و در کمال سادگی خیلی زیبان. مثلا این رو بخونید:
من کسی را دیدم، که عصایش را بخشید به کسی بیناتر و خودش تنگ نشست پشت دروازه شب تا که خورشید بیاید بالا از پس کوه ...
خواستن مرز توانستن نیست. من کسی را که عصایش را بخشید به کسی بیناتر ، بخشیدم.
کوهها بر سر کوه، سد راه خورشید.
(محمد رضا داوری متخلص به شرم)
حالا خوبه یه کسی پیدا بشه بگه این آقای شرم واقعا خجالت نکشیده همچین شعری گفته. !!! . ولی اگه همچین خوب و منصفانه ببینین چندان هم بد نیست. از اون شعراییه که اگه به دکتر حسین الهی قمشه ای نشون بدن از عصبانیت سکتهه رو میزنه. نه وزنی نه قافیه ای. ولی کلا قشنگه. حالا چیش قشنگه نمیدونم. ولی برای اینکه شاعران عزیز ناراحت نشن یه شعر واقعا زیبای دیگه مینویسم
خندید باغبان که « سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم»
دختر شنید و گفت « چه حاصل از این بهار!
ای بس بهارها که بهاری نداشتم!»
(فروغ فرخزاد)
شعرای فروغ خیلی تلخه. حتی وقتی دربارهء بهار باشه
احسان
( خودشم به اندازه اسمش مسخرس) کلاسا عمومی مون به ۵۰۰ نفر هم میرسه. اینقدر که معلم با بلندگو حرف میزنه(فیزیک شیمی) بقیه درسا خوبند. هر درسی ۳ زنگ عملی داره که فقط رفع اشکاله که گروه های بزرگ را کوچک کردند و یه سال بالاتر حل اشکال میکنه.سلام..
آدم بعضی صحنه ها رو که می بینه واقعا احساس شرم بهش دست می ده. دیروز صبح وقتی تلوزیون را روشن کردم داشت در مورد بمب گذاری اسپانیا صحبت می کرد. ۱۹۸ کشته و بیش از 1000 نفر زخمی. اولش فکر کردم که کار گروه جدایی طلب باسک هستش ولی بعدش گفت که در کنار بمب یک نوار قران پیدا کرده اند!! امروز هم که القاعده رسما مسولیتش را بر عهده گرفت. واقعا نمی دانم اسم اینها را چی بگذارم...؟!؟ اخه به چه حقی به اسم اسلام این کارها را می کنند؟
عکس پایین را که میبینید از هموطن های خودمون هستند ...
3 نفر از 29 تا31 ساله که بخاطر رد شدن درخواست پناهندگی در اسکاتلند از 25 روز پیش چشمها و لبانشون را بسته و در حالت اعتصاب غذا هستند و می گویند که اگر به کشور برگردیم اعدام می شویم.
واقعا چی به سرمون امده که باید با خفت و خواری منت این خارجیها را بکشیم؟؟؟؟؟


یاسر