رویای نیمه کاره

سرمایه هر دل حرفهایی است که برای نگفتن دارد. «دکتر شریعتی»

رویای نیمه کاره

سرمایه هر دل حرفهایی است که برای نگفتن دارد. «دکتر شریعتی»

بی عنوان


خود را شناختم چه کنم؟

روزها به دنبال هم
شب را رقم می زدند...

منصور

امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء


حال پدر بزرگم هیچ خوب نیست.
دعا کنید.

منصور

سلام به همه

اول از همه پوزش به خاطر تاخیر در فرستادن مطالب. دومم اینکه مطلب آقا منصور  را حتما بخونید. خیلی جالبه. اول می خواستم ننویسم روش بعد دیگه شیطون گولم زد.

بگذریم. امروز امتحان ریاضی داشتیم. از ساعت ۱۹ تا ۲۰:۳۰ . الان یه یه ساعتی میشه خونم. آره بگذریم از امتحانا و از این حرفا. امروز کلاس ۱۶:۳۰ تا ۱۷:۳۰ را نرفتم داشتم مطالبش را از وب دانشگاه می گرفتم.

به هر دانشجو یه میل دادند. خوبه بد نیست. کلاس ها خیلی هاش رو اینترنت هم هست و خلاصه یه بخش هم هست که مال هرکی جداست و کلی کمک میکنه.

بازم بگذریم اونهایی که فیزیک هالیدی می خونند توجه توجه:

جواب بعضی سوال ها تو این سایت موجود میباشد. بعضی سوالها هم راهنماییش اونجا هست. ضرر نداره چکش.

خوب دوشنبه امتحان کامپیوتر دارم. ۳۵۰ صفحه همش را باید خوند. دارم میرم خرخونی.

یا علی

صادق

ببازم هر چه هست...


سر در گمی، خاطره هات جاری شدند ، تمام برگهایی که از درخت مو داخل حیاط تازه ورک زدند رو تا حالا چندین بار شمردی ، هنوز خواب می بینی ، صدایی از آنسوترها ترا میخواند ، به وضوح... دلاکی سراغ دارین که دل آدمو بشوره؟


پنجشنبه ساعت 18 یکی از دوستان قدیم میاد مدرسه م... دنبالت . بیا بریم بابا رحیم. به یاد گذشته های نه آنقدر دور ... شیرپسته های بابا رحیم هم دیگر مزه قبل رو ندارن.


بعدش میرین جلسه هفتگی فصلی ! فصلی یه بار با دوستانی که دوران دبیرستان همکلاس بودین جمع میشین خونه یکی و جلسه دارین.  جلسه متاهلی. البته خانمها جدا آقایون جدا. صمیمیت قبل نیست. بعضی ها بخاطر زناشون میان . خانمش دوست شده با خانمهای دیگه و میگه بریم این جلسه رو ! به خودش باشه عمرا بیاد. بعضی ها هنوز بزرگ نشدن. اخلاق دوران دبیرستانشون رو دارن اونم از نوع دهه 60 !!! باورشون نشده که دیگه 30 سالشونه و باید بهم احترام بذارن... و رفتار و گفتارشون در قبال هم توهین آمیز نباشه... شاید عجیب باشه ولی من رگه های تربیت زمان دبیرستان خودمون رو الان می بینم . یعنی اینقدر موثره؟ وای خدای من ! ما داریم چی کار می کنیم...


برمیگردی و دوتا از دوستان که مسیرشون بهت میخوره رو میرسونی تا خونشون. دوستان صمیمی دوران دبیرستان بودین ولی حالا دیگه کمتر هم رو می بینین . از همه جا حرف میزنین ولی چکیده اون اوضاع بد اقتصادی ، اجتماعی کشور و آینده تاریک برای یه جوون سی ساله! جالبه نه؟


جمعه صبح برات
Make Up گذاشتن. به خاطر تعطیلی های متعدد این ایام... خوای می مونی و هول هولکی می پری برسی به کلاس. یه لنگه شلوار رو پوشیده یه لنگه رو نپوشیده میدوی به طرف ماشین. استارت میزنی و راه می افتی. 3 دقیقه راه نرفته می بینی آمپر آب از 110 رد شد. خیلی عجیبه چون دو تا فن ماشین دارن کار میکنن و ماشینت تو چله تابستون تو سر بالایی یادگار از 90 بالا نمی ره. الغرض پشت سرش آلارم ماشین در میاد که STOP . ای بابا. کاپوت رو بالا میزنی میبینی که رادیات جوش نیاورده. گیج میشی . مشکل کجاست پس ؟ جوش نیاورده، فن ها کار میکنن ، واتر پمپ کا ر میکنه... 5 دقیقه گیج میزنی. زنگ میزنی مدرسه می گی نمی آی. بعد میفهمی رادیات سوراخ شده و اصلا آب نداشته که جوش بیاره ! 4 لیتر آب میریزی تو رادیات و با 45 دقیقه تاخیر میرسی مدرسه. در عین حال دندونت درد میکنه و سرمای شدیدی هم خوردی از اون نوع که صدات در نمیاد و نفس کشیدن برات مشکله.

می ری سر کلاس ولی کلاس برات دل چسب از آب در نمیاد. دو روزه نمیدونی چیت شده که سر کلاس اشتباهات مسخره و پیش پا افتاده میکنی. اشتباه در حد اینکه مثلا
 sin x + sin y از sin  فاکتور بگیری!!! البته خدارو شکر در کلاسی این خطاها ازت سرزده که بچه ها میشناسنت  و کمی تا قسمتی قبولت دارن و یه مقدارکی سوادت رو قبول دارن . نمی دونم اگه جای دیگه این اتفاق افتاده بود چی میشد؟ میای بیرون و 100 تومن زردچوبه می خری می ریزی تو رادیات که سوراخ شدگی رو بگیره و جواب هم میده !

می رسی خونه و می بینی مهمون دارین. برادرت اینا. بچه اش هم مریضه ویه بند جیغ میزنه . خودت هم با سینه درد و دندون درد به زور یه لبخند میندازی گوشه لبت و میری تو ! ساعت سه میای یه درازی میکشی و هنوز چشمات گرم نشده صدات میزنن...منصور... پاشو بریم بیمارستان. بلند میشی. می فهمی که پدربزرگت رو بردن بیمارستان و دارن آماده میکنن بره اتاق عمل... زود خودتو میرسونی بیمارستان . پدربزرگت رو تقریبا میشه گفت که تا حد زیادی دوست داری ! تو اینقدر احساساتی هستی و شایدم هولی... چون از هیچ نوه دیگری خبری نیست... حتی همه بچه هاش که خاله ها و دایی های تو میشن ، نیستن. تویی و مادرت ، دوتا دایی هات. میره اتاق عمل . عمل سخته چون سن پدر بزرگت 83 ساله و بیهوشی براش خطر داره. توکل به خدا. دکتر تصمیم نهایی رو به داخل اتاق عمل موکول کرد. چون عمل تقریبا جنبه اورژانسی داشت و بدون مشاوره قلب بردنش اتاق عمل . میاد بیرون . بدک نیست .

جابجاش میکنین . سرمش رو خودت وصل میکنی چون کسی به کسی نیست. تو اون هیر وبیر و اون حالی که داره ، از تو تشکر میکنه برای اینکه اومدی و زحمت افتادی...!  میگی بابا بیخیال ! مادرت رو میاری خونه و دایی کوچیکت می مونه اونجا . که ساعت 12 شب دوباره ببریش و کی بیای خونه و شایدم نتونی بیای و درد دندونت بیشتر شده  و صدات دیگه به طور کامل بریده ! وای ...فردا کلی کلاس داری و باید هم بری... خدا خودش کمک کنه...

 

منصور

یا لیتنا کنا معک


یک کوه حرف دارم ٬ یک کوه...
از عاشورا ٬ محرم ٬‌روزگار ٬ انفجار کربلا٬‌مسافرت همدان که رفتم٬‌ماجراهای سفر٬ اتفاقات... که در شبهای آتی در این رابطه می نویسم...
دلم خیلی گرفته٬‌یک حالت عجیب وغریب...

افتخار من در شهادت است
این شهادتم خود سعادت است
سرم بر سنان روبروی تو
به پایان رسید آرزوی تو
حسین جان حسین جان برادرم

عاشورای امسال یک نقطه عطفی بود برای من٬ در دو زمینه ٬ یعنی به امید خدا و در سایه برکات وجود حضرت امام حسین علیه السلام ٬ نقطه عطفی خواهد شد.
شاید اغراق نباشد بگویم آدم دیگری شده ام...

پ. ن .
   ممنون از نصیر که مطالب بسیار ارزشمندی پست کرده است.
   صادق کجایی؟
 
منصور