۱)به سان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند
رونده باش
امید هیچ معجزه ای ز مرده نیست
زنده باش
۲)دیروز به برکت تعطیلی مدرسه به این نکته رسیدم که واقعا در ناامیدی بسی امید است.
۳)تو و مرا از بودن یا ماندن گریز نیست.
ماندن، آری ما می مانیم.
۴)ای دریغ از تو که ویران بینمت
بیشه را خالی ز شیران بینمت
محمد امین
- تعطیل شدن مدارس هم دیگه "خز" شد! خسته شدیم از بس که تعطیل شدیم. فقط یادمه دبستان که میرفتم ، لااقل دو ماه از سال مثل فردا روزی یخبندان و سرما بود ونمی دونم پس ما چه جوری می رفتیم مدرسه !
- یک گزارش آماری از وبلاگ تقدیم خوانندگان میکنم:
بازدید کنندگان روزانه(24 ساعت) به طور متوسط 120 نفر
تقریبا 40 % بازدیدکنندگان از کشورهای خارجی هستند. (یعنی از کشوری غیر ایران بازدید میکنند نه اینکه الزاما خارجی باشند)
تقریبا 5 % بازدیدکنندگان آنهایی هستند که از طریق سایتهای جستجوگر(عموما گوگل) به وبلاگ می آیند.
کمتر از 10 % بازدیدکنندگان از طریق لینک وبلاگ که در سایت یا وبلاگی دیگر قرار داشته به اینجا می آیند و بیش از ۹۰٪ بازدیدها " direct hit " است.
تقریبا 10 % بازدیدکنندگان کامنت می گذارند.
این مطلب 683 مین مطلبی است که از زمان تاسیس وبلاگ تا حالا پست شده.
وبلاگ در مرز رسیدن به دو سالگی است و تعداد بازدیدکنندگان در مرز پنجاه هزار نفر قرار دارد.( توضیح : وقتی صفحه وبلاگ Refresh شود ، کانتر منظور نمی کند)
اعضای وبلاگ در حال حاضر نه نفر است ( با یک نفر کاهش )
- شرح شوقت کجا تواند داد قلمی کز دلم شکسته تر است
منصور
تمام وجودم همین دل است
تمام دلم بیقرار توست (سیمین بهبهانی)
برفیه اول) برف میاد (ایندفعه دیگه واقعی) تعطیلی مدارس و صبح می نشینیم پای کامپیوتر و پستهای جدید به این ترنم مترنم.
برفیه دیٌم) نمی دونم اگه این یانی نبود صدا و سیمای ما چکار میکرد؟ مخصوصا کنسرت آکروپلیس.
برفیه ثالث) نوشتیم در وبلاگ و موثر افتاد گویا ! دیشب به وضوح توی تلویزیون ساز نشون میداد. موقعی که داشت اخبار جشنواره موسیقی فجر رو می خوند. تار ، تنبور ، وایولین ، سه تار... کاشکی به چیز دیگری توی وبلاگ اشاره میکردم! من که نمی دونم شاید حرمت نشون دادن ساز در زمان آقای ضرغامی از بین رفته !
برفیه کدخ) مادرم توی این برف ، رختهایی که روی بند پهن کرده است را جمع نمی کند. من رفتم جمع کنم ، گفت نکن، بذار برف روشون بباره . سر در نیاوردم اگر حکمتی دارد...
برفیه فایو) دیشب توی مدرسه م...( اگر متهم نشم به اینکه همش راجع به م... می نویسم!!!) شب شعر برقرار بود. خوشحال شدم که برای اولین دفعه این اتفاق افتاد. البته برنامه قوی نبود ولی برای بار اول خوب بود. سهیل محمودی میهمان مدعو بود. خوب حرف زد و خوب شعر خواند. یه آقای نوری نامی هم بود که شعرهاش قوی بود ولی نامناسب برای جمع و اندکی هم مستهجن . نصیر بر سکان مجری گری تکیه زده و من هم تماشاگر. از نکات جالب اینکه مثلا داشتی شعر میخوندی یکسری با هم دائماحرف میزدند. نمی دونم برای چی اومده بودن شب شعر ! برنامه اجرای موسیقی زنده و جایزه نفرات برگزیده و مرخص...
برفیه آلتو) بعد از شب شعر ، همراه رئیس رفتیم سینما فرهنگ برای دیدن فیلم یک تکه نان. اثر کمال تبریزی. از چهارراه شهر بازی خوردیم به یک ترافیکی که مسلمان نشنود کافر نبیند. تا خروجی صدر- شریعتی. که اون رو هم بسته بودند. با یک ربع تاخیر رسیدیم و بنده خدا این مدت زیر برف دم در سینما ایستاده بودکه مارو بفرسته تو . یک کلام بگم که فیلم عالی بود. یک اثر معنوی بسیار بالنده. پیچیده در باورها و اعتقادات عمیق ایرانیان. مارمولک و فرش باد و دوران سرکشی جای خود ولی این چیز دیگری بود. مردم از کمال تبریزی انتظار فیلم طنز داشتند حتی می شه گفت که یکسری خورد توی ذوقشون وقتی دیدند که 180 درجه با آثار قبلیش متفاوته.کاملا جدی با سوژه و مضمونی نه چندان نو ولی پرداخت و بازیهای بسیار عالی.اسماعیل خلج که خیلی عالی بود. تماشاگران عمیق به فیلم نگاه نمی کردند. حرف میزدند. می خندیدند. تبریزی میگفت این فیلم خیلی مورد توجه خارجی ها قرار گرفته و توی ایران انتظار فروش کردن نداریم.
مردم به یک قدیس که در کنارشون بود بی توجه بودند و رنج یک راه صعب العبور رو برخودشون هموار میکردند که برسند به کسی که ذره ای از معنویت اون قدیس بهش رسیده بود. که این دومی شفا میداد و کور بینا میکرد. زنی بود روستایی به نام عزیز . بی سواد .که آیات سوره مریم بر زبانش جاری شده بود. آخر فیلم حدود چهار دقیقه این خانم داشت آیات سوره مریم رو میخوند. و چقدر مضامین فیلم با این آیات منطبق بود. در این روزگار خیلی گردن کلفتی میخواد که تو فیلمت یکی قرآن بخونه اونم چهار دقیقه! فیلمت متحجرانه میشه و مخاطب هاش رو از دست می ده. عزیز قرآن میخوند و ما اشک می ریختیم . باید فیلم را ببینید.
برفیه انتهایی) خسته شدم ، دیگر تمام شد.
منصور
۱- نخست ٬ عشقی ست سبز
وعشق٬ در قلب سرخ
و قلب٬ در سینه پرنده ای می تپد
که با دل وعشق خویش
همیشه را خرم است.
پرنده بر ساقه ای
و ساقه بر شاخه ای
درخت در بیشه ای
و بیشه در ابر و مه
و ابر و مه گوشه ای ز عالم اعظم است.
کنون به دست آورید
مساحت عشق را
که چند ها برابر عالم است.
(سوال امتحان هندسه نیست!)
۲-خاک تو اگر نیست٬ جان من مباد
۳- شنیدی. من که شنیدم
محمد امین
1) برفِ نیامده و تعطیلی مناطق یک تا پنج. غنیمتی است ته منطقه دو باشی. اونور آزادی. شب قبلش نتونسته بودی بخوابی . نصفه شب حالت خراب میشه . می دونی تعطیلین ولی میری. به هوای اینکه همراهی پیدا کنی برای رفتن به کوه. کوه در روز برفی . و البته می فهمی که همیشه هم جوینده یابنده نیست.
2) یار غاری نیافتیم و کوه را که بی خیال شدیم . نصیر هم آمده بود. رفتیم به یکی از انتشارات معروف و کتاب دیدیم و خواندیم و صحبتها راندیم. نصیر که میرسه به کتاب دیگه مارو نمی شناسه !
3) دفعتا تصمیم بر آن شد که بریم بهشت زهرا. و رفتیم. شنبه صبح و هوای برفی بهشت زهرا دیدن داشت. تا اونجا نصیر متن فیلمنامه هزار دستان ( اثر مرحوم علی حاتمی) را خواند و حالی بردیم.
کفیل نظمیه: دنیا هم در حقیقت یک مسافرخانه است ، جناب خان.
خان مظفر: و ما هم مسافران سمجی هستیم که به این زودی ها قصد ترک هتل را نداریم. در هتل همه با هم مهربانند، چون همه میهمانند. حتی این وضع در مورد منم که مقیم دائم هستم رعایت میشه. جالبه ، برای ما پیرها …
.
.
مملی: اگه اوسا امونم بده، روم به دیفال ، خلاف ادبه ، بلا نسبت ، میگم که این بشکه جات چقذه دری وری گفت.
شعبان: قسم به اون تاج و دوتا شیر جناق سینه ام در امونی مملی.
مملی : قسمت میدم ، علاوه بر اون تاج و تخت و دوتا شیر جناق سینه ات، به تخت سلیمون و دو تا ملائکه بالدار میون دو کتفت در امونم؟
شعبان: امونی.
4) نمی دونم چقدر هزاردستان رو یادتونه یا دیدید. بزرگا مردا که علی حاتمی باشه. اگه هزار دستان با اون فیلمنامه و قلم فوق قوی علی حاتمی و اون حساسیتهای ساخت و بازی های فوق عالی ،اسمش فیلم و سریال باشه ، این اراجیفی که این خوشگل خلوت های مفتخور در این روزگار برای تلفیزیون می سازند ٬ اسمش چیه؟ عجب روزگار سفله پروری! باید بی سواد و ضعیف باشی تا جایگاه داشته باشی. نخبه اوت میشه٬ فورا. باید هیچ چیز حالیت نباشه ، باید بی سواد باشی…
5) رفتیم قطعه هنرمندان. بی نظیر بود و دیدنی . روی قبرها رو برف روبی میکردیم تا نوشته ها ظاهر بشه و معلوم شه قبر مال کیه. زرین کوب رو پیدا کردم. بقیه چندان فرقی نمیکرد.
یه سری قطعه شهدا و یه سر به مادربزرگ و در راه برگشت باز هم هزار دستان . و حرفهایی که همیشه با نصیر هست برای زدن. صبح خوبی بود. از این بهتر نمیشد از این فرصت اسفاده کرد.
قسمت بود که کوه نشه و اونجا بشه و باقی قضایا…
و یک چیز دیگه :
از بس که نمودم و گسستم توبه فریاد کند همی ز دستم توبه
دیروز به توبه ای شکستم ساغر امروز به ساغری شکستم توبه
صد بار تصمیم می گیری که دیگر چیزی نگویی ، حرفی نزنی ، کاری نداشته باشی.
صد بار به خودت می گویی "لعنت بر من اگر بار دیگر دست و زبانم را اسیر دلم کنم" ولی نمی توانی بر سر قرارت بمانی.
وقتی یک نفر دائم حرف خودش را میزند، منطق بخصوص خودش را دارد، در بحث بیچاره و مستاصلت می کند، گوشش به هیچ حرفی بدهکار نیست، برخوردهایش "بی ملاحظه گی" قابل توجهی دارد، و به خودت می گویی که دیگر کاری ندارم ولی بر سر حرفت نمی مانی. به تو چه میگویند؟ احمق؟ ضعیف النفس ؟ بی اراده؟ یا ... ؟
منصور