امشب با یکی از دوستان مشغول صحبت شدیم٬ سرپا٬ توی سرما ٬ از ساعت ۸ تا ۱۰ شب ! حرفهای خوبی زدیم و مطالب بدرد بخوری رد و بدل شد ولی پاهام به شدت درد میکنه! دو سه تا نکته خوب گیرم اومد. اینکه به رئیس جماعت کار نداشته باش ! دوم اینکه هیچی نگو ! سوم اینکه خوب به دو مورد قبل دقت داشته باش !
چند وقت قبل نامه ای از یک دوست بسیار عزیز به دستم رسید که اولش این شعر رو نوشته بود:
به قصه های غریبانه ام ببخشائید
که من سنگ صبورم نه سنگم و نه صبور!
دلی میشود از غصه تنگ ، می ترکد
چه جای دل که دراین خانه سنگ می ترکد
و آخرش هم این شعر را:
بشر چقدر به درمان عشق درمانده ست؟
مگر چقدر از این عمر بی ثمر مانده ست؟
چقدر باید بر این گناه تاوان داد ؟
چقدر باید خاموش ماند تا جان داد؟
خیلی از این دو شعر خوشم میاد. تا حالا بارها خواندم...
منصور
مطلب اول :
در یادداشت قبل ، یادم رفت درگذشت آقای جعفر علاقمندان – از معاونین وزارت آموزش و پرورش - رو تسلیت بگم. به جامعه آموزش و پرورش ایران و کسانی که ایشان را از نزدیک می شناختند. و همچنین تسلیت می گویم به فرزندان گرامیش ، میثم و حسین همچنین دکتر ظفرقندی و دوست عزیزم عباس ذوقی پور که میدانم واقعا عزادار شد.
آقای علاقمندان بی نظیر بود. یک مدیر واقعی . یک فرد فهیم در امر آموزش و پرورش و یک نفر با سینه ای گشاده و دیدی باز در مسائل آموزشی کشور، چیزهایی که در مجموعه وزارت آموزش و پرورش ما حکم کیمیا دارد.
خیلی ها حرف از وزارت آقای علاقمندان می زدند. من فقط چند بار از نزدیک با ایشان برخورد داشتم ولی درباره کارهایشان زیاد شنیده بودم. سن زیادی نداشت. کار در آموزش و پرورش آدم را از داخل فرسوده میکند . البته اگر دلسوز باشی و وظیفه شناس و دغدغه برای رشد این بخش جامعه که مهمترین آن است ، داشته باشی.
خدایش رحمت کناد. از خوانندگان عزیز تقاضا دارم برای شادی روح آن مرحوم فاتحه ای قرائت کنند.
مطلب بعد از مطلب اول : راه من...
مطلب بعد از مطلب بعد از مطلب اول :
یکی از بچه ها هست که سه بیتی می سراید ! نه قالب شعریش مثل آدم است و نه مضامین شعرهایش ! از سروده هایش این را یادم مانده . خودتان قضاوت کنید !
ساقیا بادی بده ، جامی بگیر !
مطلب وسطی :
این آهنگ از آلبوم vengelis با نام the lonely shepherd که گذاشتم بک گراند وبلاگ ، به نظر من خیلی قشنگه و با روح و معناست. من با شنیدنش میروم به اعماق ...
مطلب دو تا مونده به آخر:
من هنوز خواب می بینم... هر چقدر مسافرت اصفهان آرام و راحت بود ، این دو شب اخیر آی خواب های عجیب و غریب دیدم. خوابهای خفن ! که از خواب پریدن به همراه داشته. خون هم داشته. میگن دیدن خون خواب رو باطل میکنه . نه؟
مطلب ما قبل آخر :
تاحالا دو نفر از دوستان برای آمدن به مشهد اعلام آمادگی کردند. هل من مزید؟
مطلب آخر :
دل خسته ام از عالم ، دل بسته ام به ساقی
صبرم زیاده اما ، عمری نمونده باقی
منصور
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد
باقی همه بی حاصلی وبی خبری بود
کاشان ٬ یزد٬ اصفهان مثل ذره ای که از پنجره های مسجد شیخ لطف الله رقص کنان وارد می شد و ناگهان محو میشد گذشت. چه کنم که می گویند :مخور غم گذشته٬ گذشته ها گذشته به فکر آینده باش...
پس عزیز ٬ زندگی را سراسر تجربتی بین که از دیگران پند بگیری.عمر آدمی چون هدر گردد جبران پذیر نباشد.
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها .
من دچار خفقانم خفقان ٬ بگذارید تا هواری بزنم
هاهاهاهاهاهاهااهااهاهاها
-شنیدم
محمد امین
من دیگه منتظرهیچ کسی نیستم که بیاد
دل من ازآسمون معجزه اصلا نمی خواد
|
فتنه و بخت خواب و بیدار است چه کسی میرود به خلوت چاه چه کسی با شب علی یار است |
|
۱- نمیدونم چرا یه مدتیه برای ماشین من اینقدر بلا اتفاق میافته ! بعد از آن تصادفی که شرحش در چند پست قبلی آمد ، چند وقت پیش کنار خیابون توقف کرده بودم و منتظر بودم یکی از دوستان که رفته بود چیزی بخره ، بیاد. یک دفه یه پیکان به رانندگی یک جوانک (!) که محتملا تصدیق هم نداشت ، اومد و بغل به بغل از انتها تا ابتدای ماشین من مالید و رفت! به همین سادگی . علتش عدم تسلط به رانندگی بود. چون من نه دوبله پارک کرده بودم و نه در حال راه افتادن بودم. پارک کرده بودم کنار خیابون . میگفت یه پراید گرفت طرف من ، من هم منحرف شدم به سمت راست و خوردم به شما ! با سابقه ذهنی که از تصادف داشتم قبل گفتم آقاجون برو به سلامت ! بعضی ها میگن ماشینتو چشم زدن ! نمی دونم آخه یه ماشین لکنته(!) چشم زدن داره !!!
۲- رفتیم اصفهان و برگشتیم. به خوبی و خوشی و سلامت. مسافرت خوبی بود.قبل از رفتن دلمشغولی هایی داشتم .به هر حال برگزاری یک اردوی چهارروزه با تعداد 120 نفر چندان ساده نیست. ولی به لطف خدا و کمک بی دریغ دوستان ٬ به بهترین نحو انجام شد. مسافرتی بود ساده ، بی دغدغه و مرتب. دو تا موضوع خیلی مهم دستگیرم شد. واقعا آدم هرچقدر که تجربه کسب کنه ، هنوز خامه. هر دوتاش هم توسط دانش آموزا بهم منتقل شد.
کلیسای وانک با بهشت و جهنمش،مسجد جامع هزار ساله ، شبهای زاینده رود (!) که از زور سوز و سرما نشد که بشه ! کارخانه ذوب آهن اصفهان ، دانشگاه صنعتی اصفهان و بازدید ها و سالنهای ورزشی اش، میدان نقش جهان ، هشت بهشت ، چهلستون ، مسجدها ، بازار ، پرسه های زمستانی...والبته بریونی!
همراهان خیلی خوبی داشتم. خدارو از این بابت شکر میکنم.
۳- فردا عید غدیره.
الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه علی بن ابی طالب علیه السلام.
این عید بزرگ و مهمترین عید ما شیعیان را خدمت همگی دوستان عزیزم که از خانواده سادات هستند تبریک و تهنیت می گویم.( مخصوصا به شما دوست گرامی )
۴- چند تا خاطره فراموش نشدنی دارم از این روز.
تا چند سال قبل ،هر سال روز عید غدیر ، دوستان همدوره ای دبیرستان ، میومدن خونه ما. ما سید نیستیم ولی اونا میومدن ! بیشتر دور هم بودن و بخور بخور مد نظر بود تا عید و این حرفا! سنت شده بود . نمیدونم چرا. یکی از اون سالها( فکر کنم سال 73) یکی از بچه ها پیشنهاد داد بیاین این جمعی که هستیم با هم عقد اخوت بخونیم. همه قبول کردن. دور تادور اتاق نشسته بودیم. هر کس دستش رو داد به بغلیش( مثل دعای وحدت) و یکی از دوستان ( ممد ج ) صیغه رو خوند و بقیه تکرار کردن. صحنه ش یادم نمی ره . انگار یه ساعت پیش بود. و حالا هیچ کدوممون یادمون نیست اصلا چه کسانی بودن توی اون جمع!! و بعضیها رو سه سال به سه سال هم نمی بینیم. اوضاعیه خلاصه...
اون ماجرا به کنار ، من یه برادر اینجوری دارم. چند سال قبل با یک نفر از دوستان روز عید غدیر این عقد را برقرار کردیم و متاسفانه اون عزیز رو هم خیلی کم میبینم.
شایدحالا هم آدم بخواد با یکی برادر بشه ، اون یکی هم بخواد ، ولی هیچ کدام حرفی به دیگری نمیزند ! چون از نظر طرف مقابل خبر نداره...
خاطره دیگر عروسی یکی از دوستان بود ، عید غدیر چند سال قبل. روز قبل عروسیش( روز قبل عید ) با هم بودیم و دنبال کارهای عروسی. حتی روز بعدش هم باهم بودیم. ولی عروسیش منو دعوت نکرد !!! هنوز که هنوزه نمی دونم چرا! فقط میدونم این کار از یک ذهن با قواعد خشک و غیر قابل انعطاف بر میاد ... تصمیم دارم اگر روزی روزگاری ازدواج کردم ، به هیچ وجه دعوتش نکنم !
۵- میخواهم یکی از هفته های آتی در ماه بهمن ، یک بعدازظهر پنجشنبه بروم مشهد و جمعه عصر برگردم . از دوستان هر کسی منو همراهی میکنه ، قدمش سر چشم. فقط هزینه رفت و برگشت با خودش. محل اسکان و خورد و خوراک رله ست !!!
۶- بنا به سنت همیشگی ، آخر پست یه مطلب هم بنویسم:
آفاق را گردیده ام – بسیار خوبان دیده ام – اما تو چیز دیگری
منصور
سلام.
این چند هفته نبودم و درگیر امتحانا و انتخاب واحد احمقانه دانشگاه و اینا... و الآنم هرچی بگم عملا غرغر بیخوده...
اما دو تا چیز بگم:
۱- دیدین مدتیه مد شده هر ننه قمری که نه می دونه اسپریچوال یعنی چی و نه اینکه رلیجس یعنی چی فقط محض اینکه کلاس شده تو اورکاتش مذهبش رو میزنه اسپریچوال بات نات رلیجس ...
۲- اینکه نازنین نظام شهیدی، شاعر ، درگذشته.
این هم یکی از شعرای نسبتا معروفش. خدا بیامرزدش...
دمی دیگر
از رویا
باز می مانیم
چنانکه باز می ماند
از بازی
کودک تنهایی
که بادکنک ارغوانیش
یکدفعه می ترکد
و آوار هوایی پاره پاره
در گلو ناگاه...
دمی دیگر
رویا در خانه ی شنی
ته می نشیند
قلعه هایی بی سوار
باروهایی بی عبور خاتونان...
دمی دیگر امّا
عشق را به من بدهید
تا به دیواره های جهان
خطّی
در امتداد خود بکشم
آنجا که باز ماند
من باز مانده ام...
همین.
رضا.