رویای نیمه کاره

سرمایه هر دل حرفهایی است که برای نگفتن دارد. «دکتر شریعتی»

رویای نیمه کاره

سرمایه هر دل حرفهایی است که برای نگفتن دارد. «دکتر شریعتی»

ایوون رویا رو میخوام ، دوباره آب پاشی کنم

 

بابا ! صد رحمت به لاریجانی ! این ضرغامی که دیگه کولاک کرده. واقعا تلویزیون هیچی نداره. نمی دونم با این وضع چه جوری میخوان به مبارزه با کانالهای ماهواره ای برن ؟  البته می دونم! با پارازیت انداختن و تصویب قانون ممنوعیت استفاده از آنتهای ماهواره ...

 

 فردا صبح برای برنامه کوهنوردی قرار است بریم  "چین کلاغ" . شنیدم راه سخت و طولانی و خشکی داره . اولین باره که می خوام برم. ما هم افسارمون رو دادیم دست این رفقای بامرام تا ببینیم چی از آب در میاد! قراره ناهار هم بدن !

 

باز هم جلسه. سخنرانی غرایی(!) کردم . طرح موضوع ، طرح مشکل. از معدود دفعاتی بود که همه ساکت بودند و کاملا گوش میکردن! نمی دونم چرا بعضی ها ...

 

صادق اومده ایران . خیرمقدم میگم. آفریقا که بود خبری از مطلب دادنش نبود، ببینیم توی ایران چیکار میکنه!

 

و یک درخواست: 

 

قبلا گفته بودم که قراره یک آدرس شخصی برای وبلاگ بگیرم. اسامی مورد علاقه من اشغال شده . مثلا toranj.ir  یا toranj.com . از خوانندگان عزیز تقاضا میکنم به ما کمک کنند و اسم پیشنهاد بدن. اگر بزرگواری کنند و چک کنند که قبلا دامین مربوطه اشغال نشده باشه و بعد پیشنهاد کنند که ممنون میشم. از اسامی مانند mansour.com   یا امثالهم نیز نمی توانم استفاده کنم به خاطر ایجاد شبهه تعلق سایت به یک خواننده معلوم الحال !!!

 

تحمل کن عزیز دلشکسته...

 

منصور

امروز

 

امروز یک روز کاملا معمولی بود. امیرحسین زنگ می زنه، میگه بیا امشب بریم خونه محسن . نمی تونی بری، عوضش اومدنی با یکی دیگه می رین  ممد جیگر! فقط خوئک(!)، که شام هم بتونی بخوری! اومدنه میوه جات می خری مفصل. آلبالو هم جزوشه. می رسی خونه میری سر یخچال و یک شیشه شیر رو یک نفس سر میکشی. بعدش یک بشقاب آلبالو و نمک میخوری و حالا نشسته ای به انتظار "گلاب به روت"!

 

امروز که خیلی روز خفنی بود. ترمیناتور بود. از صبح وقت نکردم چیزی بخورم تا ساعت 5 عصر. چه مسائل سخت و پرتنشی. ولی نکات جالب هم داشت. داشتم با یک پدر و مادر حرف میزدم و میگفتم بچه شما خیلی تاخیر ورود به مدرسه داره. فکری به حال این موضوع بکنید. گفتن راه ما دوره و خونمون خیابون X  است و به همین خاطر دیر میرسه. من گفتم : خوب، یه ذره زودتر راه بیفته ، ما کسی را داریم خونشون Y (یکی از محلات بالای شهر) است و سه ساله دانش آموز ماست و تا حالا یک بار هم تاخیر نداشته. وسط اون هیرو ویر، مادر کاملا بی ربط به موضوع گفت که : " ما هم توی Y یه خونه داریم ولی چون دوره  X می شینیم" دیدم این جماعت اناث انگار به رخ کشیدن و فخر فروشی تو خونشان موجود است ! حتی وسط یک جلسه خیلی خیلی جدی و سخت! (ببخشید که از ذکر نام محله ها به علت بعضی مسائل معذورم!)

 

امروز روز خوبی بود چون تو بودی...

 

سفینه ی دل نشسته در گل ، چراغ ساحل نمیفروزد

در این سیاهی ،سپیده ای کو که چشم دل را در او نشانم

 

منصور

سایه دوست وقت رفتن بود

 

1- حرف که زیاده ، منتها این فیلترینگ مسخره دل و دماغی برای آدم نمی ذاره که مطلب پست کنه. انتخابات مرحله دوم و لاجرم به حکم آراء ، یک نفر جالس روی کرسی ریاست، که میشه حدس زد کیه. 

 

2- کمتر میشد که فاصله دو تا پست من اینقدر طولانی شود، امان از سرشلوغی. امان از دست رئیس روسا ! امان از دوست پیوند گسسته! و در مورد حکایات رئیس ، به همین جمله اکتفا میکنم که:
 "سع
ة الصدر آلة الریاسه " و دیگر هیچ !

 

3- زنده مون که فایده نکرد ، لااقل مرده مون یه جا فایده داشت! یک هفته قبل، یکی از دوستانی که قدیما شاگردم بود ، اومده بود و چند تا مشکلش رو باهام در میون گذاشت. اغلب خانوادگی . مادرش دکترای روانشناسی داره ولی در رتق و فتق امورات بچه ش مونده.( البته منظوری ندارم ها ! توهین به دوستان عزیزی که در این وادی تحصیل میکنن یا می خوان بکنن نشه خدای نکرده ! ) این خانم من رو هم میشناسه. الغرض ، این دوست ما بعد از صحبت با من رفته بود و به مامانش گفته بود فلانی ( یعنی من ! ) می خواد با شما صحبت کنه. که مادر ایشان تمام اصول روانشناسی رو ول کرده بود و احتمالا دو سه تا فحش هم تو دلش به مازلو و بندورا و جان دیویی و اینها داده بود و گفته بود :" بی خود ! تو چرا رفتی حرفات رو به فلانی زدی ؟ بیا ببینم چی میگی" خلاصه ، برای یک دفه هم که شده نقاب روانشناس بازی رو برداشته بود و مثل یک مادر حرف زده بود و به گفته این دوست ما ، خیلی نتایج مثبتی به دنبال داشته. خلاصه اینکه ایندفه من با حرف نزدنم کلی کار کردم !!

 

4- چند روز پیش جایی دعوت بودیم و یک آقا پسری رو دیدم که سال اول دبیرستان بود. مدت زیادی خارج از کشور زندگی کرده بود. نمی دونم چرا این جور بچه ها اینقدر خوبن. ساده ، بی شیله پیله ، صمیمی و راحت. ما تو کشور خودمون با بچه ها چه میکنیم؟!  بهشون ناتو بودن و قهر کردن و بی ادبی یاد میدیم. به طور رسمی ! یک ساعتی که با هم حرف زدیم ، خیلی برام جالب بود. چقدر در مسائل مالی حواسش جمع بود. خاصیت خارجی ها . تو ایران یکی از این حرفا بزنه میگیم خسیسه. راحت استدلال میکرد که این رو نمی خرم یا این کار رو نمی کنم چون هزینه چنانه یا اینکه صرف نداره. اصلا ما به بچه هامون این چیزا رو یاد نمی دیم. فقط بلدن پول پدر و مادر رو نفله کنن!!

 

5- امشب در یک "مراسم جایزه دار" شرکت کردم. خوب بود. بالا و پایین . اشکها و لبخند ها. برای نشاندن لبخند روی لبهای یک نفر ، اشکم در اومد.

 

6- من می خندم ولیکن دلم گرفته، می خندم تا ندانی غم دل من،

استاد ما میگه : یا باید ساکت باشی ، یا اگر حرف میزنی، طنز .  یه مدته دارم رعایت میکنم و معجزه هاش رو میبینم. با جدی بودن کاری پیش نمی ره . بگو ، بخند. این است راه سعادت !

 

7- این را هم برای تو می نویسم ، یه جورایی جوابش رو بده!

 
با خوشه ای از انگور یادت٬ گیراترین شراب جهان را خواهم ساخت.

 

منصور

خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست


* دور اول انتخابات ریاست جمهوری با تمام حرف و حدیثها و میدان پرگرد و خاک به پایان رسید. باید در دور دوم نیز شرکت کرد نه به تمام دلایلی که می گویند و می شنویم بلکه تنها به یک دلیل که بر زانو دست تغابن نزنیم فردای جمعه ای که از راه می رسد.

** در باب این که انتخاب حق ملت است و دموکراسی خوب است و چه و چه، سخن بسیار گفته آمد و شنیده شد. در این میانه اما آنچه باز مهجور ماند و مظلوم اخلاق بود و بس. تخریب رقیب که دیگر امری عادی شده است به کنار، تکریم بیش از حد حبیب را بر مصائب داشته و نداشته مان نیز اضافه می کنیم. در ورطه تبلیغات انتخاباتی کاشف به عمل آمد که بله ما کسی را در این ملک داریم که همزمان بیش از پنجاه پروژه ملی را هدایت کرده، درس خوانده، هدایت بخشی حساس از کشور را به عهده داشته و و و. ناگهان کارشناسی پیدا کردیم که علیرغم تمام دانشمندان شناخته و ناشناخته اقتصادی تئوری برون رفت از معلولیت اقتصاد در چهار سال را اثبات نمود، یا للعجب. کسی آمد که مدعی تغییر بنیادی در تمام اصول حاکم بر نظام بود، کسی که حتی تاب پذیرفتن واقعیت شکست را نداشت و ما چه ساده باورانه او را صاحب خلق حکومت کردن به صواب می شناختیم. دیگری سفره نان و پنیر را با دید می آورد که آنک منم ساده زیست و مردمدار و آن کس که تاب شنیدن ایرادی کوچک را نیز نداشت با نوخطان می نشیند که منم منادی آزادی. طرفه آن که ما ساده دلان با وعده مستمری اندکی که بر کارناشناسان نیز غریب است اعطاء آن دلخوش می داریم. از این گزافه هائی که ما ملت صدها سال است در مدح دوستان می گوئیم و در ذم نادوستان چه حاصلمان شده است؟

*** شهوت قدرت عجیب هیولائی است، مهیب و هول انگیز. خیلی سخت است کسی اسیر دست او شود و از چنگالش رهائی یابد. به قول بزرگی همه کس می تواند بدبختی را تحمل کند اما اگر می خواهید اخلاق کسی را بیازمایید به او قدرت دهید. پس وای بر ما که قدرت نیافته چنین خود را رها می کنیم در آغوش شیطان. در حکایت است که زاهدی مدتها گوشت نخورده بود. روزی که میل به گوشت بر او غالب آمد بوی کبابی استشمام کرد لذیذ. بر رد بو رفت و بر در زندان رسید که محکومی را در آن داغ می نهادند. پس با نفس خود روی کرد و گفت اینک نوشت باد که سخت مایل بودی به آن. ایکاش ما قدرت طلبان نیز می دانستیم بر رد کدامین بوی اینچنین سر از پای ناشناخته می تازیم.

**** معرکه سختی است انتخابات برای آن کس که می خواهد انتخاب کند. به شهادت آنچه گفته آمد یافتن آن کس که قدرت را بر مردمی ترجیح ندهد سهل است و ممتنع. سهل است اگر بر ظواهر متوجه باشیم و ممتنع است اگر ماهیت قدرت بشناسیم. اما بر حذر نیز باشیم از آفتی سخت جانفرسا که کار ملک و ملت در هم پیچانده است در این ادوار که شاهدیم لااقل. این آفت چیزی جز مطلق بینی و مطلق گرائی نیست. گرامی کسی که بر اریکه قدرت تکیه زند و از بلای آن در امان باشد به شهادت تاریخ نادر است و النادر کالمعدوم. بلایای قدرت اما ویژگی مهمی دارند که تسری آنها بر احوال مردمان است. پس باید کسی را برگزید که گرچه گرفتار بلای قدرت می شود اما زیان رسانیدنش بر ملت و بر ملک کمتر فرض شود که نه هرکو نقش نظمی زد کلامش دلپذیر افتد.


 سخن دراز کشیدیم و چون ذکر دوست نیامد بر ملال افتاد. ختم کلام می کنم با این بیت شیرین از لسان الغیب:

جهان فــــــانی و باقی فدای شاهد و ساقی
که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم


محسن

حاضر!

۱- سلام، بعد از مدتی غیبت و ایام امتحانات و غیره ، حالام از زادگاه زرتشت، شهر ارومیه ، پست میفرستم! سفری به دیار ترکهای ایران و تبریز و کلآ آذربایجانها.اینجا آدم احساس میکنه یه جور خارجه که همه با هم تو رستوران و هتل و غیره به ترکی صحبت میکنند و منم که بیلمیرم! یه زمانی یکی از دوستان اعداد یک تا ده رو یاد داد که اونم فراموش کردم.خلاصه دریغ از کلامی آذری!

۲- مدتی است اتفاقات عجیبی به سراغمون اومده: هفته قبل ، تهران، تو یه ظهر داغ داشتم از یه کوچه خیلی خلوت که توش آدم و ماشینم نبود رد میشدم، که یه خانم جوونی جلوی من یهو تلپی افتاد زمین، آقا منم گفتم حالا چیکار کنم که کسی نبود و زنگ یکی از خونه ها رو زدم و جواب که مگه مریضی سر ظهر مزاحم میشی و طبقه دیگه که یه پیرزنی اومد با آب قند و چک و خلاصه یه جوری به هوش آوردش تو این مدت هم ماشینهایی که هر از گاهی رد میشدند و از توی ماشین با مدتی مکس و توقف جویای ماجرا بودند!!!منم مجبور شدم کیف خانم رو بگردم تا شاید قرصی ، چیزی پیدا کنم که فقط ماتیک و خط لب و ...! خلاصه اخرش که انگار تسمه پاره ماشین و باک خالی بنزین با خانمی که تو داغی ظهر کنار کوچه باشه یکیه!!!
دیگه که فردای همون روز تو اتوبوس نشسته بودم که یه پیرمردی کنار دستم نشست که آره نوه عزیزم کجا بودی ؟!!!!
اولش فکر کردم دستم انداخته ولی بعد قضیه جدی شد  که سامان جون چقدر شبیه جوونی های باباتی و ماچ و بوسه!!! منم که : پدرم ،اشتباه گرفتی و من سامان نسیتم که...! همه اتوبوس به یاری اومد  که بلکه این بابا رو از من جدا کنه! خلاصه طرف آلزایمری بود و ...!
اولی غشی ، دومی آلزایمری و خدا سومی رو به خیر کنه!!!

۳- انتخابات دور اول هرچی که بود تموم شد ولی کلآ در باب انتخاب یه چیزی کشف کردم که یا باید اون چیزی رو که دوست داری انتخاب کنی و یا اون چیزی رو که هست و وجود داره بی انتخاب دوست داشته باشی و همیشه ای کاش اولی بود و ای کاش تر که همیشه قبل از انتخاب بود و حق انتخاب  و میشد همه و همه رو انتخاب کرد(اینارم بذارید به حساب کشفیات قبلی!) در باب انتخاباتی که گذشت ، زیاد چون تو سفر بودم خبری جز نتیجه افتضاح اون ندارم که شعر شاملو برای اون:
   

بی‌آن که دیده بیند،
در باغ
احساس‌می‌توان کرد
در طرح پیچ‌پیچ مخالف‌سرای باد
یاءس موقرانه‌ی برگی که
بی‌شتاب
برخاک می‌نشیند.

[]

بر شیشه‌های پنجره
آشوب شبنم است.

ره بر نگاه نیست
تا با درون درآیی و در خویش بنگری.

با آفتاب و آتش
دیگر
گرمی و نور نیست،
تا هیمه‌خاک سرد بکاوی
در

رویای اخگری.
 

 ۴- دیگه فرصت نیست ، فعلآ فقط بلدم که بگم : موفق اولاسیز !
      علیرضا.