فقط آغوش تو مونده غیر از اون هیچ.
خیلی وقته که مطلب پست نکردم. شاید من بیفتم بمیرم ٬ این اعضاء عزیز وبلاگ دکور تشریف دارن؟ مطلب نمی دن که .
خیلی این مدت گرفتار بودم . می اومدم خونه دور از جون مثل جنازه می افتادم و حتی فوتبالها رو هم ندیدم! ولی امشب یه مقدار انرژی مونده .
می خوام امشب یه مطلبی بنویسم ، متفاوت.
همون جور که چندین بار توی وبلاگ گفتم ، خوانندگان و نظر دهندگان وبلاگ من معمولا افراد حقیقی هستن و نه با اسم مستعار و یا اسم وبلاگی. البته استثناء هم داره.
به این خاطر که منو از نزدیک می شناسن و در مورد مطالب وبلاگ بیرون هم با من گفتگو میشه ذکر چند نکته بد نیست:
بعضی از مطالب من واقعی است٬ یعنی اتفاقی را که افتاده مینویسم.
بعضی ها تخیلی است. که اغلب با ضمیر مخاطب یا سوم شخص می نویسم. البته تعداد مطالب تخیلی کم است.
تعدادی از مطالب دستمایه واقعی دارد ولی اغراق شده آمده.
مثلا مطالبی که در مورد رئیس می نویسم٬نه اینکه راجع به رئیس خود من است در جایی که خواننده عزیز منو میشناسه و میدونه محل کارم اونجاست. الزاما اینجور نیست. بلکه شاید در مورد محل کار دیگری باشد ٬ یا اغراق شده در مورد رئیس خودم باشد که مطلب برای رئیس جماعت مناسب بشه.
بعضی از وقتها هم مطلبی می نویسم فقط برای یک نفر ! که او بخونه و منظور رو بفهمه. جایی بهتر از وبلاگ پیدا نمیشه برای این کار. مثل بعضی مطالب همین یادداشت ! و یا حتی خود این مطلب !!!
مطلب دیگه اینکه بعضی از دوستان انتظار دارن اگر در وبلاگ من نظر میذارن باید به همان تعداد در وبلاگ اونها نظر گذاشته بشه. من اینو قبول ندارم. چون آدمها از نظر توان و وقت و... مساوی نیستن. نمیشه این انتظار رو داشت. و نظر نگذاشتن به معنای نخواندن وبلاگ نیست. مثلا خود من شاید از دو سال قبل تا حال ۳۰۰ تا نظر برای هلمز گذاشته باشم ولی او سه تا نظر برای من ! ناراحت نمی شم ٬ قهر هم نمی کنم٬ خوب او مدلش اینجوریه. یا این امیرحسین ! اصلا تو وبلاگ من کامنت نمی ذاره ولی من دم به دقیقه براش نظر میذارم.
مثلا شاید این آقا نصیر - از اعضای محترم وبلاگ - تا به حال ۱۰ بار اومده باشه خونه ما ( دیگه آخرش ۱۵ بار!) ولی من لااقل ۳۰ شب خونشون خوابیدم .چند بار همین جوری خونشون رفتم که حسابش از دستم در رفته. اصلا معنیشم بی توجهی و این حرفا نیست.
درسته که گفتن دید و بازدید ولی مساوی بودن تعداد الزامی نداره.
بعضی ها هم قهر میکنن و دیگه سر به وبلاگ نمی زنن و یا نظر نمی ذارن که مشمول ضرب المثل : « خوش به حال باغبونی که شغال از باغش قهرکنه» می شن !!
لینک هم همینطور. بعضی از دوستان از من انتظار لینک دادن دارن و شفاهی یا در قسمت نظرات گفتن. آخه نمیشه هر کس که یه وبلاگ زد و یه سری مطلب اجق وجق توش نوشت من بهش لینک بدم! لینک دادن یعنی تایید و توصیه .
این را هم بگم که بعضی از دوستان رو هم یادم رفته لینک بدم بهشون . درست میکنم.
و اینکه من دو تا category برای لینک دارم. «دوستان وبلاگی» و «بچه های مدرسه والت». بعضی ها هم در هیچکدام از این دو جا نمی شن. موندم معطل.
می خواهم عضو جدید دعوت کنم . این اعضاء ما اینقدر سرشون شلوغه که مطلب نمی دن. تا حالا نشده بود که بین دو تا مطلب اینقدر فاصله بیفته. ما مثلا یه زمانی نوبت بندی داشتیم و ... ای دنیا ...
منصور
نمی دونم این خانواده ها چی به بچه هاشون یاد میدن! حالا شاید به پست ما اینجوریاش خوردن! امروز دو تا از دانش آموزانم اومدن برای یه کار به من کمک کنن. یه نفر دیگه هم اومد که اصلا وجودش لازم نبود ولی برای اینکه نخوره تو ذوقش و ناراحت نشه یه کاری دادم بهش که مشغول بشه. یک ساعت که کار کردن گفتم برید یه هوایی بخورین و برگردین. رفتن دیگه نیومدن! دقیقا دو ساعت بعد یه نفرشون اومد گفت : " هه هه هه ! رفتیم دیگه دیدیم بساط فوتبال برقراره بازی کردیم "
به همین سادگی! بعدش ، موقعی که می خواستم در اتاق رو ببندم برم ، وسایل همون آدمی که اومده بود خودش رو زورچپون کرده بود توی کار ما رو برداشتم بردم توی حیاط تقدیمش کردم!
متاسفانه یه سری از بچه ها نه قول و قرار سرشون میشه ، نه معرفت ، نه بزرگتری کوچکتری ، نه احترام . رفتیم خونه یکیشون مهمون بودیم ، پذیرایی و تحویل گرفتن برام معنا شد! شما یه سری مهمون داشته باشین یکیشون دیر برسه بطوری که بقیه شامشون رو خورده باشن ، چیکارش میکنین؟ میگین چشمت کور می خواست دیر نیای؟!!! ما ایرانی ها که به مهمون نوازی شهره هستیم . پس اشکال کجاست؟
من فکر میکنم بچه های نسل امروز تو فضای این حرفا نیستن. یه جور دیگه و با ارزشهای دیگر بار اومدن. ما که انگلیسی نیستیم. تازه انگلیسی ها که تو این چیزا مقید ترن! اصلا تا همه نیومده باشن بقیه منتظرش میشن! اینقدر بچه ها سرشون تو اینترنت و این حرفاست که توی یه مهمونی سرشون رو بلند نمیکنن ببینن چه خبره. نمی دونم شاید خانواده ها یادشون ندادن یا خودشون هم بلد نبودن که یاد بدن. بگذریم. فکر روی این چیزا ذهن من رو به خودش مشغول میکنه و راه حل خاصی پیدا نمی کنم. داریم فرهنگ ایرانی خودمون رو از دست میدیم که جاگزینش فرهنگ اروپایی بشه و در نتیجه چیزی هشل هفت و شتر گاو پلنگی بدست اومده.
ساعت 7 امروز کوه چهارشنبه شبهامون رو استاد کردیم. امیرحسین هم بود. رفتیم و من فهمیدم فعلا زانوم راه نمیده برای کوه رفتن. کوه رفتن های جمعه که مدتی بود تعطیل شده بود فکر میکنم کماکان برای من تعطیل باشه. مگر اینکه 10 متر هم پایین نیام و فقط برم بالا.
این گزارش تهیه کردن هم برای من شده بختک .
منصور