1- دل بستن را نمی خواهم به خاطر مرارتی که موقع دل کندن وجود داره. خوشا آدمی که دل نبنده .
2- امروز رفتم دیدن یکی از دوستان قدیم. به همراه امیرحسین . این دوست ما تحصیل کرده امریکاست. از معدود آدمهایی است که میگه اینجا زندگی راحت تر از امریکاست. البته منظورش مقایسه زندگی برای یک ایرانی داخل امریکا با زندگی او داخل ایرانه. رشته اش مدیریت مالی بوده ( اسم خارجکیش رو بی خیال!) الآن هم استاد دانشگاه شریفه. خیلی حرف زدیم . حرفهای ارزشمندی شنیدیم . بیشتر حرفامون راجع به بورس و بازار بورس ایران بود. یعنی چیزی که رشته تخصصی اش است. چقدر چیز یاد گرفتم. مطمئنم اطلاعاتی که راجع به بورس بدست آوردم در حالت عادی در مدت یک سال نمی تونستم گیر بیارم. چون در این زمینه کسی اطلاعات نمیده و یا اینکه اطلاعات درست نمیده.
3- یکی از دوستان عزیز (حسین) یه مطلب برام فرستاده و خواسته بزنم تو وبلاگ که یک قسمتش رو می آرم:
«روز تحویل کارت کنکور سراسری که مردم به عنوان کسانی که پس از دوازده سال تحصیل حالا خودشونو واجد شرایط ورود به دانشگاه می دونن ، انتظار میره آدم یک عده با فرهنگ رو ببینه ولی متاسفانه یه عده آدم رو می بینه که یکی سعی میکنه شلوارش بیشتر کوتاه باشه و یکی سعی میکنه لباسش تنگ تر باشه و یه عده هم سر کوتاه تر بودن مانتوشون مسابقه میدن!!
حالا اگه همین وقتا رو سر درسشون میذاشتن ....»
4- غروب رفتم محل کار یکی از دوستان تا ازش چیزی بگیرم. بر حسب حسن تصادف ، استاد عزیزمان آنجا بودند. نشستیم ، صحبت کردیم . دو تا سوال پرسیدم و ایشان در مد جواب دادن با پتانسیل بالا، جواب دادند و من خیلی خوش به حالم شد. یک بحث دیگر هم درگرفت که آن هم عالی بود. کلا امروز روز خوب و با برکتی بود. چشم بد از چنین روزی دور باد!
5- فردا صبح برنامه کوه داریم. یکی از دوستان گفت که فردا کلاس داره و نمی تونه بیاد. حیف شد ! اگه این دوست خیلی عزیز من نیاد، چه کسی آخر کار کل گروه رو ول کنه و با یکسری دیگه که اصلا نمیشناسدشون بره ناهار !!! ( خوانندگان ببخشند، این موضوع دیگه خیلی شخصی بود!)
منصور
سلام
امروز یه چیز جالب خوندم؛ بد نیست شما هم بدونید.(اگر windows XP استفاده میکنید البته)
یه مقاله منتشر شده بود درباره اینکه چه کارهایی میشه کرد که Trojan Horse کمتر به کامپیوتر آسیب بزنه. نکته جالبی که اشاره شده بود این بود که اگر administrator هستید؛ سعی کنید یه account دیگه بوجود بیارید برای وصل شدن یه اینرنت؛ به خاطر اینکه با این کار اگر کامپیوتر ویروسی شد؛ ویروس به بخش های اصلی windows نمیتونه آسیب بزنه به خاطر دسترسی محدود User.
یه تکه خوندم از Desiderata (کلمات قصار)؛ خیلی ازش خوشم اومد. امیدوارم شما هم ازش لذت ببرید:
Go placidly amid noise and haste, and remeber what peace there may be in silence. As far as possible without surrender be on good terms with all persons. Speak your truth quietly and clearly, and listen to others, even the dull and ignorant, they too have their story. Enjoy your achievements as well as your plans. Keep interested in your own career, however humble, it is a real possession in the changing fortunes of time. Be yourself
فارسیش نکردم چون انشای فارسی من همش را خراب میکرد.
صادق
یک مطلب جالب از پائولو کوئیلو خواندم که خیلی به دلم نشست و گفتم که بد نباشه اون را اینجا به عینه نقل کنم:
لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد: می بایست "نیکی" را به شکل عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد.کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.
روزی دریک مراسم همسرایی, تصویر کامل مسیح را در چهرة یکی از جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز بری یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.
کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی بری طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلاً دیده ام!" داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم , زندگی پراز روًیایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهرة عیسی بشوم!
"می توان گفت: نیکی و بدی یک چهره دارند ؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند."
یاسر